تبليغاتX
تفاوط
تفاوط
شعر متفاوط
تاملى در جبران ناپذيرى شكست
 

محمد آزرم: فرداى بازى آلمان و ايتاليا؛ فرداى شكست هاى جبران ناپذير؛ فرداى همه نتايج نادلخواه فردى و اجتماعى و البته سياسى. امروز هيچ اى ميلى را باز نمى كنم؛ هيچ خبرى قادر نيست باورهاى شكست خورده ام را تسكين دهد، همه خبرها با شكست ديشب، باز هم شكست خورده اند. هيچ خبرى نمى تواند قواعد و قراردادهاى يك بازى بزرگ تر از بازى تمام شده را تغيير دهد. بازى تمام شده مى توانست كامل كننده يك بازى بزرگ تر باشد: بازى كسب سه بار عنوان نخست براى يك تيم پيش از تيم هاى ديگر. «رومنيگه» كاپيتان آلمان ها در جام ۱۹۸۲ اسپانيا و ۱۹۸۶ مكزيك دو بار پياپى به فينال رسيد و جام را بر فراز دستان ديگران ديد. رومنيگه اين فرصت را داشت كه براى هميشه جام طلايى فيفا را در كشورش نگه دارد. حالا بيست سال از آخرين فرصت او گذشته و با شكست از ايتاليا بعيد است اين جام براى هميشه به آلمان ها برسد. رومنيگه نماد شكست هاى جبران ناپذير است و ما به چنين شكست هايى بيرون از عرصه ورزش، سال هاست كه عادت كرده ايم. از شكست آلمان به اندازه شكست رومنيگه متاسف نشدم. شايد آلمان در آينده بارها برنده دوره هاى جديدى از جام جهانى باشد. اندوه رومنيگه را حتى يوهان كرويف هلندى هم تجربه نكرد چون فقط در يك فينال از دو فينال پياپى از دست رفته هلند حضور داشت. ايتاليا ۱۹۷۰ اما به خوبى در جدال براى تصاحب جام ژول ريمه اين اندوه ناشى از يك شكست جبران ناپذير را تجربه كرده. هيچ كدام از بردهاى بعدى آن شكست را به هيچ وجه جبران نمى كند چون جام ژول ريمه براى هميشه به موزه افتخارات برزيل سپرده شده. حالا حتى از شكست خوردن لذت هم مى برم و اين را وامدار موقعيت رومنيگه هستم. از موقعيت او ياد گرفتم كه در اوج امكان، در اوج اميدوارى، با نااميدى و فقدان كنار بيايم. روياهايى كه در سر داريد درست وقتى فكر مى كنيد در حال انجام اند دچار فروپاشى مى شوند. در لذت بردن از شكست، مازوخيسمى پنهان را حمل مى كنيم كه به ما اجازه كنار آمدن با شكست را مى دهد. آلمان بعد از رومنيگه، فقط مى توانست باور به جبران شكست را امكان پذير كند اما خود اين امكان جبران هم شكست خورد. قهرمانى آلمان در جام ۱۹۹۰ فقط جبران ناپذيرى شكست را به تاخير انداخت. از ۱۹۹۰ انگار رومنيگه بدون اين كه در جام بازى كند، مدام در حال شكست خوردن است تا ابعاد بزرگترى از مفهوم جبران ناپذيرى شكست را براى ما در ساير حوزه هاى زندگى يادآورى كند.
2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:6   محمد آزرم 

گرفتار در بن بست رسانه ها
 

محمد آزرم: در يك حوزه گفتمانى خاص داراى دانش و تجربه هستيد و همين امر در رسانه ها به عنوان ويژگى و مشخصه فكرى شما تلقى مى شود. رسانه اى شما را مورد خطاب مستقيم قرار مى دهد و پرسش هايى مطرح مى كند كه طى سال ها بارها از خود شما و ديگران پرسيده شده، به طورى كه با شنيدن آنها خود را با فقدان هر نوع كنش پرسش  گرانه مواجه مى بينيد و مى دانيد پاسخ شما پيش از اين كه پاسخى به موارد تكرارى باشد، بايد خود اين فقدان را برطرف كند. اگر محافظه كارانه پاسخى تكرارى ارائه كنيد فقدان كنش پرسش گرانه در گفت وگو را تشديد كرده ايد و اگر به عنوان اعتراض از پاسخ دادن خوددارى كنيد، رسانه را از دست مى دهيد بدون اين كه اعتراض شما تاثيرى در فضاى شكل گرفته داشته باشد.
در چنين مواردى سعى مى كنيم طرف گفت وگو را با مورد پرسش قرار دادن آنچه در حال تكرار آن است و مطرح كننده هيچ پرسشى نيست، متوجه اين فقدان كنيم؛ اما كنش ما با توجه به روزمره شدن پرسش هاى سرشار از هيچ در همان حوزه گفتمانى خاص، بيشتر موجب شگفتى گفت وگوكننده خواهد شد تا توضيح و تبيين موقعيت پوچ و تهى آنچه درباره اش از ما پاسخ مى خواهد.


208776.jpg

از سوى ديگر، رسانه هاى فعلاً يك طرفه «شنيديدارى» بدون اين كه به طور مستقيم مخاطب شان باشيم در طول شبانه روز ما را در جريانى تهى از اخبار و اطلاعات و پاسخ هايى قرار مى دهند كه به هيچ وجه مورد پرسش ما نبوده و نيستند. عوض كردن كانال يا حتى خاموش كردن گيرنده، فقط براى لحظاتى اين جريان تهى را براى ما مسكوت مى گذارد. اين جا ديگر امكان طرح پرسشى بنيادين براى نشان دادن فضاى سرشار از فقدان كنش پرسش گرانه يا شگفت زده كردن طرف مقابل، وجود ندارد، چرا كه اصلاً نه پرسشى وجود دارد و نه طرف مقابلى. اين جا همه آنچه به دست نياورده ايم، مثل شادى، لذت و سرگرمى معادل با زمانى است كه در حال از دست رفتن است. ما با بن بست بازتوليد «هيچ» در گفتمان رسانه هاى يك طرفه، با خود امر «فقدان» مواجه ايم. راه برون رفت از اين بن بست، تكثير رسانه ها نيست، تكثر رسانه ها و تبديل آنها به صداى ديگران است. ما نبايد صداى رسانه باشيم، رسانه بايد صداى ما باشد.

2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:4   محمد آزرم 

فكرهاى كاملاً شهرى
 

محمد آزرم:شما را نمى دانم ولى من در شهر و سيستم شهرى، حتى صورت ناكارآمد آن بهتر فكر مى كنم تا مواقعى كه بيرون از اين حريم هستم. فكرها را با پياده روى ها هماهنگ مى كنم، ياد گرفته ام با ويترين گردى ها و شلوغى پياده روها سرعت فكرم را تنظيم كنم. بيشتر گفت وگوها و بحث هاى جمعى هم زمينه اى جز محيط شهرى ندارند. شهر با ساختمان ها، بلوارها و ميدان ها، شهر با بازارها و فروشگاه هايش باعث منظم شدن افكار يا تغيير مسير آنها مى شود پس مهارت مديريت فكر را هم بايد به توانايى هاى خود اضافه كنيم. مى توانم از ريتم ها و فرم هاى شهرى ايده بگيرم و نسبت به هر اتفاقى كه در اطرافم مى افتد، فكرهاى جديد و نتيجه گيرى هاى تازه ترى داشته باشم. شهر محل اقامت من است نه مكان اسارتم. اگر انسان هايى از آن گريزان شده اند و خود را محصور مى بينند، در واقع دارند از نتيجه فكرها و رفتارهاى خودشان (انسان نوعى) فرار مى كنند. «شهر» مفهومى كاملاً انسانى است كه هر حكمى مى شود درباره اش صادر كرد اما وجه انسانى آن را نمى توان انكار كرد. هدف از شكل گرفتن شهرها در طول تاريخ، به هيچ وجه انزواى انسان و قاب بندى افكار او نبوده، برعكس، برقرارى ارتباط گسترده و همه جانبه بين انسان ها و به اشتراك گذاشتن افكار و پديد آمدن تفكر انتقادى و استفاده از منافع آن مد نظر بوده. اقتصاد پررونق، رفاه اجتماعى و امنيت بالا با حفظ آزادى و رعايت حريم فردى چه در نحوه فكر كردن و چه در نحوه زندگى روزمره، مجموعه اى از منافع تشكيل شهر هستند. حالا نگاهى به فهرست نشانه هاى ارتباطى اى، كه در يك مجموعه شهرى بايد حضور داشته باشند، بيندازيد: خيابان ها، پياده روها، اتوبوس، تاكسى و قطار شهرى، مراكز خريد و تفريح همگانى، پارك ها، ورزشگاه ها و سينماها. شما مى توانيد به اين فهرست انواع شبكه هاى ارتباطى و مصرفى را هم اضافه كنيد تا تفكر ارتباطى را در شكل گرفتن يك شهر مشاهده كنيد. اگر حريم خانه و فرد در مواردى نقض مى شود، اگر راه هاى شهرى به طور ناگهانى تغيير مسير داده مى شوند، اگر در راه بندان ها وقت و زندگى انسان در حال تلف شدن است، اگر آلودگى هوا با زندگى شما مى جنگد، علت آن تفكر ارتباطى و حضور در شهر نيست، علت آن بى توجهى به اين مفاهيم است.

2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:2   محمد آزرم 

هنر تسلیم جنایت نمی شود
 

محمد آزرم: «ژان آرپ» یكی از دادائیست های مشهور درباره جنبش «دادا» گفته: ما در سال ۱۹۱۵ در زوریخ، كه هیچ علاقه ای به كشتارگاه های جنگ جهانی اول نداشتیم، خود را وقف هنرهای زیبا كردیم. در حالی كه صدای غرش توپ ها از دور می آمد، نقاشی می كردیم و شعر می خواندیم، شعر می نوشتیم و با صدای بلند آواز می خواندیم. ما هنری ابتدایی می خواستیم و فكر می كردیم انسان را از جنون عجیب آن روزها نجات می دهد. آرزوی ما داشتن نظمی تازه بود. دادائیست ها هنرمندانی معترض به زمانه خود بودند. ضد جنگ بودند اما بی توجه به جنایت هایی كه انسان ها علیه هم مرتكب می شدند نبودند. هنرمندان نه در كشور ما و نه در هیچ كجای جهان به طور معمول علاقه ای به جنگ و كشتار ندارند. نفرت از «جنایت» را از زبان همه حتی آمران و عاملان جنایت هم می توان شنید و البته باور نكرد. اما پاسخ هنرمندانی كه در واكنش به وقوع جنایت در جهان، فعالیت هنری خود را تعطیل می كنند، بیشتر نشانه تسلیم شدن به شرایطی است كه جنایتكاران پدید آورده اند تا اعتراض به آن. تفكر «آدورنو»یی كه پس از آشوویتس نوشتن شعر را غیرممكن می داند، با هر خوانش و تفسیری كه از آن داشته باشیم با شرایط امروز جهان هماهنگ و همخوان نیست. هنر در شرایط وقوع جنایت های گسترده ای كه بازتاب جهانی دارند می تواند حتی به صرف حضورش عامل تسكین دهنده ای برای انسان ها باشد. دادائیست های جهان وطن با جنبش شورشی خود علیه جنایت فریاد می زدند نه درباره جنایت. كاری كه آنها می كردند نمایش نمادین رفتاری بود كه جنون و هیجان را به جای كشتن انسان، صرف ساختن هنر می كرد. فریاد آنها غرش توپ های جنگی را خاموش نمی كرد و تاثیری در نتیجه جنگ نداشت. اما اجازه خاموش شدن صدای انسان را هم نمی داد. دادائیست ها در بحبوحه جنگ كشورها و نژادها، هنرمندانی با ملیت های مختلف بودند كه مرزهای جغرافیایی و قدرت های حاكم در آنها را به رسمیت نمی شناختند. امروز هم نه به احساساتی شدن نسبت به تعهد القا شده از رسانه ها و آن را وظیفه ای هنری تلقی كردن، آن هم با تاریخ انقضایی كوتاه مدتش، نیازی هست، و نه به سكوت هایی كه نشانه تسلیم شدن به جنون جنایتكاران است. فقط كافی است به یاد داشته باشیم حفظ هنر، در هر شرایطی، نفرت از جنایت است.

2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:0   محمد آزرم 

وقتی سانسور هم سانسور می شود
 

محمد آزرم: این كه چقدر از «تاریخ» ثبت شده، ثبت واقعیت ها بوده، به نویسندگان تاریخ یعنی برندگان قدرت بستگی دارد. آنچه می خوانیم، آنچه به آن استناد می كنیم و خلاصه آنچه واقعیت های تاریخی می نامیم ممكن است چیزی بیشتر از خیال پردازی قدرت های پیروز نباشد. به همین علت همیشه در تاریخ خوانی ها با وقایعی مواجه می شویم كه غیرمنطقی به نظر می رسند. قدرت ها برای حفظ موقعیت حال و آینده خود، سعی می كردند گذشته را هم به نفع خود تغییر دهند. به بیان دیگر، واقعیت را با تحریف آن سانسور می كردند. گرچه خود این واقعیت هم ممكن است تحریف واقعیت دیگری بوده باشد. نمی خواهم با زنجیره ای از تحریف ها و سانسورهای تاریخی به این نتیجه برسم كه هیچ امر واقعی ای در تاریخ وجود ندارد. شاید داشته باشد اما صرفا با تكنیك های تحلیل اطلاعات می توان به نزدیكی با رخدادی واقعی تاریخی امیدوار بود. امروز هم رسانه ها با سانسور اطلاعاتی كه برای ثبت تاریخ ها مورد استناد قرار می گیرند به طور مستمر در حال فعالیت هستند. این مسئله هم در رسانه های كشورهای توسعه یافته مشاهده می شود هم در كشورهای كمتر توسعه یافته. رسانه های متعدد و متكثر كشورهای توسعه یافته با ارائه حجم بسیار بالایی از اطلاعات در طول شبانه روز، تصویری از آزادی اطلاع رسانی را به مخاطبان خود نشان می دهند كه دروغ نیست اما فریبنده است. به راحتی اخباری را كه با منافع آنها و حامیان اقتصادی آنها اگر نگوییم صرفا با منافع دولت ها در تضاد است بین اخبار مختلف با ترفندهای زمان پخش و نحوه ارائه اطلاعات، خنثی می كنند. رسانه به عنوان یك مركز قدرت، با این روش ذهن مخاطبان را از آنچه به نفعش نیست دور می كند. اما در كشورهای كمتر توسعه یافته، از آن جا كه هنوز دولت ها مركز قدرت و ثروت هستند و رسانه ها كمتر خصوصی و بیشتر دولتی اند، به جای استفاده از ترفند خنثی كردن اطلاعات ناخوشایند برای قدرت، مبادرت به حذف و سانسور اطلاعات می شود. به بیان دیگر به جای پرت كردن حواس مخاطب، به او نشان می دهند كه هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما با رشد فزاینده و گسترده رسانه ها و امكان دسترسی مخاطبان به اطلاعات، حتی با وجود موانع قانونی، سانسور اطلاعات و پاك كردن صورت مسئله ها و دور نگه داشتن مخاطبان از آنها روش بی نتیجه ای است. از سوی دیگر اطلاعات حذف شده هر قدر بااهمیت تر باشند در رسانه های دیگر به شكل حادتری خود را بروز می دهند و چون از عرصه رسانه ای یك قدرت محلی یا منطقه ای پاك شده اند و با آنها مثل اطلاعات محرمانه رفتار شده، رسانه های خصوصی و حامیان اقتصادی آنها به سادگی می توانند هر جهتی كه بخواهند به آنها بدهند. پنهان كردن یا حذف اطلاعات از یك رسانه به عنوان مركز قدرت، یعنی تایید اخبار و اطلاعاتی كه در مورد همین خبر، هرچند نادرست، از سوی دیگر رسانه ها ارائه می شود. سانسور هدف خود را هم سانسور می كند.
2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:57   محمد آزرم 

حقیقت برای بعضی ها تلخ است
 

محمد آزرم: اعتراف «گونترگراس» نویسنده روشنفكر آلمانی به همكاری با نازی ها در جنگ دوم جهانی و خدمت در نیروهای اس اس تقریبا همه را شگفت زده كرده. بسیاری خواهان پس گرفتن جایزه نوبل سال ۱۹۹۹ از گراس شده اند و بسیاری هنوز در شوك شنیدن این خبر سكوت كرده اند. اما واكنش لهستانی ها به ویژه «لخ والسا» رئیس جمهور اسبق آنها به این اعتراف صادقانه و بازی زیركانه، احتمالا جذاب ترین فصل این ماجرا است. البته باید منتظر چاپ كتاب جدید گراس و اظهار نظرهای پس از آن هم باشیم. گونتر گراس متولد بندر «گدانسك»، بخشی از خاك لهستان فعلی است. لهستانی ها با اعطای عنوان شهروند افتخاری گدانسك به این نویسنده آلمانی برنده نوبل، حركتی زیركانه انجام داده بودند: این نویسنده آلمانی ضدفاشیسم، در لهستان به دنیا آمده. حالا با این اعتراف با حركتی دیگر مواجه شده اند و به عبارتی رودست خورده اند: این نویسنده آلمانی ضدفاشیسم در جوانی یك نازی بوده. حل این معادله هم برای والسا و هم افكار عمومی در لهستان سخت است. این بار با ژنرال «یاروزلسكی» كمونیست مواجه نیستند، با دو دوره ظاهرا متضاد از زندگی یك انسان مواجه اند. با صدای ناخوشایند «طبل حلبی» ای كه به همه جهان اعلام می كند: ایدئولوژی ها به تنهایی ارزش مطلق یا ضدارزش مطلق نیستند و نباید از خود زندگی مهم تر باشند. احتمالا والسا از یاد برده كه ضدكمونیست ها در بلوك شرق سابق از جمله كشور لهستان، زمانی همه عضو حزب بوده اند درست به همان دلیل كه آلمانی های جوان مجبور بودند در ارتش هیتلری خدمت كنند. از سویی نام گراس با این اعتراف به اندازه روزهای دریافت نوبل ادبی سر زبان ها افتاده و از سوی دیگر یكی از اصول مهم جایزه نوبل یعنی «تعهد انسانی» را مورد پرسش جدی قرار داده. بنیان نوبل ادبی چیزی است كه نویسنده ای باهوش مثل اجرای یك نقش سینمایی می تواند آن را بازی كند. گراس بازیگر توانایی است و از حضور در عرصه های سیاسی اجتماعی یاد گرفته كه چه مواقعی سكوت كند، چه مواقعی معترض باشد و در چه زمانی به آنچه دیگران گناه می پندارند اعتراف كند آن هم با لحنی كه قابل پذیرش باشد. چرا «لایه لایه شدن پیاز» كتاب جدید گراس و اعتراف به خدمت در اس اس قبل از دریافت نوبل ادبی صورت نگرفت چون قبل از دریافت نوبل چنین اعترافی این همه ارزش نداشت و به جای شهرت بیشتر گراس ممكن بود باعث كم رنگ شدن نام او شود. علاوه بر این با این اعتراف، گراس در نقش نویسنده ای روشنفكر ظاهر می شود كه وجدان انسانی خود را از یاد نمی برد و با وجود موقعیت بسیار مطلوبی كه دارد، آن را به خطر شهرت بیشتر می اندازد تا به نفع حقیقت علیه خود حرف بزند. والسا از «لایه لایه شدن پیاز» نباید اشك بریزد، باید سیاست ورزی را یاد بگیرد «متعهدها» هم نگران عاقبت نوبل و رودست خوردن از گراس نباشند، به جای نگاهی ایدئولوژیك به آثار ادبی، یاد بگیرند از چشم اندازی پسازیباشناختی كتاب ها را بخوانند.

2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:54   محمد آزرم 

آدم هایی که بمب می شوند
 

محمد آزرم: مسافرانی كه با خیال راحت و برای مسافرت ، سوار هواپیماهایی شدند كه تروریست های القاعده آنها را ربودند، هرگز فكر نمی كردند كه یك وسیله مسافرتی مرفه قرار است تبدیل به سلاحی مخوف شود و جهنمی واقعی را در مركز نیویورك به صورت اجرای زنده نمایش دهد. موشك یا بمب افكنی در كار نبود و نظامی ها از جبهه این جنگ ناگهانی كاملا بیرون بودند. راستش اصلا جبهه ای وجود نداشت، مردم با وجود همه بازی های سیاسی اقتصادی، سرگرم گذران زندگی خودشان بودند، اما از آن لحظه خاص، همیشه این امكان هست كه هر نقطه ای از جهان، ناگهان مركز یك جبهه جنگ باشد. این امكان هست كه هر كدام از ما، فردا بخشی از تیتر اخبار ناخوشایند رسانه ها باشیم. واقعه تاریخی یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و انهدام برج های دوقلوی صد و ده طبقه ای مركز تجارت جهانی، رویكرد جدیدی در جنگ های جهانی بود. در این اقدام فعلا بی نظیر، قرن بیست و یكم با جنگی مبهم، پیچیده و پنهان مواجه شد. تا پیش از این واقعه، جنگ قدرت بین كشورهایی مشخص در می گرفت و بهانه جنگ حفظ منافع كشورهای قدرتمند بود. قدرت های برتر چه در جنگ های علنی و چه در جنگ سرد، پشت ایدئولوژی خاصی سنگر می گرفتند تا قدرت، ثروت و مرزهای سیاسی جغرافیایی خود را گسترش دهند. اما واقعه یازده سپتامبر، اعلان جنگی بدون مرز و به نظر من، بدون ایدئولوژی بود و هست. حمله به نیویورك از داخل خاك آمریكا صورت گرفت. برای تروریست های القاعده چیزی به نام مرز معنی ندارد. سراسر زمین می تواند محدوده آنها باشد. «آنها» در خاك كشورهایی كه مورد حمله قرار می دهند حضور دارند و اصلا به ملیت فكر نمی كنند كه بخواهند به كشوری خاص با ملیت یا نژادی خاص فكر كنند. حتی ایدئولوژی برای آنها صرفا خود قدرت است، مفهومی ذهنی و تهی شده از معنا برای جذب آدم ها و تبدیل آنها به «خودشان». بعد از این مرحله، هر آدم یك بمب بالقوه است همان طور كه هر هواپیمای مسافربری می تواند كار یك موشك هدایت شونده را انجام دهد. مرز بین خطر و فقدان خطر، برداشته شده. هر پرخاشی می تواند نشانه نزدیك شدن لحظه انفجار یك بمب باشد. آدمی كه كنار شما در خیابان قدم می زند یا هم زمان با شما وارد خطوط مترو شده، ممكن است تا ثانیه ای دیگر اطراف خودش را تا شعاع ده ها متر منهدم كند. در اوج احساس صلح ناگهان درگیر جنگی مهلك هستید. به همین علت جنگ هر كشوری با آنها جنگی سخت و طولانی خواهد بود. كشورها قدرت ها در جنگ با آنها در واقع دارند با «خود» پنهان شان می جنگند. با آدم هایی كه هیچ احساس انسانی متعادلی نسبت به كشور، ملیت یا نژاد خود ندارند. ناسیونالیست افراطی یا نژادپرست نیستند، از این دو حوزه خطرناك عبور كرده اند و به مسخ شدگی ایدئولوژیك رسیده اند، به نهایت فقدان. وقتی ایدئولوژی برای آنها تبدیل به همه چیز شده، هیچ چیز برای آنها معنی ندارد حتی خود ایدئولوژی. هدف آنها كسب قدرت برای زندگی بهتر نیست، چرا كه اعتقادی به زندگی ندارند بلكه سعی می كنند با مرگ قدرت خود را اثبات كنند. آنها مرز بین خود و دیگری را با انفجار خود و دیگری برمی دارند و حتما از این كار لذت می برند. فقدانی را كه در ذهن خود دارند با نابود كردن همه چیز واقعی می كنند.

2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:51   محمد آزرم 

سرزمین هرز
 

خوانش شعر دیدار در شب اثر فروغ فرخ زاد

محمد آزرم:

حق با شماست/ من هيچ گاه پس از مرگم/ جرات نكرده ام كه در آينه بنگرم/و آنقدر مرده ام/ كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر/ ثابت نمي كند

« فروغ فرخزاد » در كتاب « تولدي ديگر » شعري به نام « ديدار در شب » نوشته كه سطرهاي بالا بند اول از بخش دوم اين شعر است. اين گزاره ها كه از مرگ با ما سخن مي گويند و در عين حال در يك وضعيت متناقض نما كه از منطق شعر ناشي مي شود ، نشانه زندگي اند ، ما را به ثابت كردن چيزي فرا مي خوانند كه مي تواند خوانش اين شعر و يا به تعبيري ، ديدار با آن باشد. اگر اين شعر پس از نوشته شدنش يا به زعم نوشته حاضر ، پس از مرگش ، جرات نكرده است نگاهي به خود بيندازد ، و در واقع نوشته ديگري به مثابه آينه ، پيش رويش قرار نگرفته ، كار نوشته پيش روي شما انجام يا كوشش در انجام چنين امري مي تواند باشد. « ديدار در شب » نسبت به شعرهاي متاخر « فرخزاد » يك شعر متوسط است ،         اما مي تواند شعر مهمي باشد كه توسط آن مي شود چگونه شعر ننوشتن و مهمتر از آن ، چگونه خواندن شعر را توضيح داد. دقيقاً چهل سال از زمان نوشته شدن « ديدار در شب » مي گذرد ، پس هدف از خوانش اين شعر ، رفتن به گذشته شعر و ماندن در معيارهاي آن نيست و نمي تواند باشد، بلكه آشكار كردن امكانات زباني به كار گرفته شده و توان هاي آزاد نشده زبان و در يك كلام قرار دادن آن در موقعيت اكنون تنها توجيه اين خوانش است. ما آگاهي امروز خود هستيم.

« ديدار در شب » نسخه اوليه شعر بلند « ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد » است، با همان لحن و وزن و فضايي كه از آن در شعر « ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد » حرف زده مي شود ولي با ساختاري متفاوت و غير منسجم تر كه شكل تكه تكه اما متحد « ايمان بياوريم » را ندارد. مي توان گفت سرمشقي است كه چند سال بعد به طور كامل تر نوشته شده با همان فضاي ترجمه اي مشهور و اخذ شده از شعر « سرزمين هرز » « تي.اس.اليوت ». شعري كه از يك فضاي مه آلود با آدم هايي زنده نما حرف مي زند. در حقيقت از مرده هاي متحركي كه ولگرد و سرگردان، بدون داشتن صفات انساني در روزمره دچار زوال شده اند. هدف از نوشتن شعر « ديدار در شب » ، رسيدن به گزاره هايي بياني ا  ست كه بين منطق شعر و شعار در نوسان هستند ، كلمات قصاري كه حكم ها يا تعبيرهايي زيباشناختي اند و سال هاي سال در شعر معاصر فارسي نشانه هاي تعهد و اجتماعي بودن تلقي شده اند. برخي از آن ها سطرهاي درخشاني هستند كه به دليل بيان گرايي قوي، در موقعيت هاي بيرون از شعر « ديدار در شب » نيز، به طور جداگانه كاركردهاي ديگري يافته اند.

يك: حق با كسي ا ست كه مي بيند. دو: عشق و ميل و نفرت و دردم را موشي به  نام مرگ جويده است. سه: باور كنيد من زنده نيستم . چهار: (دو گزاره بياني ابتداي همين نوشته را يك بار ديگر بخوانيد.) پنج: تمام ستاره ها به آسمان گم شده اي كوچ كرده اند. شش: شب هنوز هم گويي ادامه همان شب بيهوده ا ست. هفت: زنده هاي امروزي چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند. هشت و نه: كودكي كه در اولين تبسم خود پير گشته است و قلب كه در خطوط اصلي آن دست برده اند. ده: اعتياد به بودن و مصرف مدام مسكن ها اميال پاك و ساده و انساني را به ورطه زوال كشانده ا ست. يازده: روح را به انزواي يك جزيره نامسكون تبعيد كرده اند. دوازده: من با تمام خاطره هايم در انتهاي فرصت خود ايستاده ام . سيزده : نام من ديگر غبار مقبره ها را برهم نمي زند. چهارده: آيا در اين ديار كسي هست كه هنوز از آشنا شدن با چهره فنا شده خويش وحشت نداشته باشد؟ با خواندن اين گزاره ها و شايد يكي دو گزاره  ديگر كه به صراحت يا زيبايي اين چهارده گزاره نيستند، آنچه پيام اجتماعي شعر ، دردمندي شاعر ، تعهد و مواردي از اين دست ناميده مي شد ، به طور كامل براي خواننده محقق مي شود . همه شعارهايي كه ترجمه فضاي انتقادي شعر سرزمين هرز است و قرار به بيان آن بوده، بيان شده اما اشكال كار و سئوال اين جاست كه باقي شعر در اين صورت چه كاركردي خواهد داشت؟ سطرهاي بسياري كه بين اين عبارت ها را پر كرده اند فقط نقش تزييني دارند؟ اگر اين طور باشد اسم اين زيادنويسي ها را همچنان بايد شعر گذاشت؟

براي پاسخ به اين موارد ، شكل شعر را توضيح مي دهيم : «  ديدار در شب » داراي يك روايت وصفي خطي با توصيف هايي بيان گرا و احساساتي  است . داراي يك مقدمه و يك مؤخره است . شعر با چهره شگفتي كه از آن سوي دريچه شروع به حرف زدن مي كند و يا به خاطر حرف ربط « و » به حرف هايش ادامه مي دهد، آغاز مي شود و با يك فرياد « خداحافظ » در پايان به پايان مي رسد . « و » ابتداي شعر مي تواند ربط دهنده آن به شعرها يا متن هاي ديگر باشد، از جمله به شعر « هديه » كه در كتاب « تولدي ديگر » دقيقاً قبل از اين شعر چاپ شده و يا حتي در يك تاويل آزادتر به شعر « سرزمين هرز » و چند شعر ديگر « تي.اس.اليوت » مثل « مردان پوك » و « سرود عاشقانه جي.آلفرد پروفراگ ». راوي در تمام مدتي كه اين شعر را روايت مي كند، در شيشه پنجره خودش را مي بيند . « چهره شگفت » تصوير منعكس شده راوي ا ست همان طور كه همه صفت ها و اتفاق هايي كه تعريف مي شوند و نيز همه كنايه ها و استعاره ها انعكاس ذهن و زبان راوي اند .

پس خطاب اين شعر ، خطاب روايي  آن ، در يك وجه به خود راوي ا ست . بنابراين ، اگر خواندن را طبق روال خطي روايت دنبال كنيم ، حق با راوي اين شعر است كه تصوير خودش را مي بيند و علاوه بر آن گم شدگي ، وحشت و ترس را هم در اين تصوير مشاهده مي كند . همين جا مي توان نتيجه گرفت كه « خواندن » يا « شنيدن » براي من و شماي خواننده بايد معادل « ديدن » باشد ، يك پنجره براي شنيدن كه سطري از يك شعر ديگر « فرخزاد » است مساوي ا ست با يك پنجره براي ديدن . اگر چهره و حقيقت خود را هنگام خواندن در اين شعر ببينيم ، حق با ما خواهد بود ، ما نيز در جايگاه مخاطب مورد انتقاد اين شعر هستيم ، وگرنه يا حق با راوي شعر است يا بايد صورت مسئله را عوض كنيم . و از آن جايي كه گفتن از ترس و وحشت و گم شدن در « زبان » با به رفتار درآوردن و اجرايي درون زباني از آن ها متفاوت است ، پس حق با همه خواننده هايي خواهد بود كه انتظار دارند با خواندن خودشان به چنين حس هايي در شعر برسند و نه با بيان كلمات جهت دهنده ، كلماتي كه بارهاي مثبت و منفي دارند و از رسيدن خواننده احتمالي و متكثر به حس دلخواه جلوگيري  مي كنند .

به بيان ديگر ، مسير تاويل و فكر كردن را طوري مشخص مي كنند كه مبادا حتي يك لحظه ، خواننده احتمالي ، جز خواست مولفانه موجود در شعر ، خواست و احتمال ديگري را پي بگيرد.در ادامه خواندن و با همان قرارداد « تصوير آيينه اي » اين پارادوكس روايي شكل مي گيرد كه راوي تصوير مرده خود را مي بيند كه البته با منطق شعر منافاتي ندارد و از همين جا نتيجه مي گيريم كه راوي شعر يك مرده است . با اين همه راوي مرده به اين امر اكتفا نمي كند و در بند دوم شعر به صراحت اعلام مي كند : « باور كنيد / من زنده نيستم » شروع بخش دوم شعر كه در ابتداي نوشته حاضر آن را مي خوانيد ، همان دو عبارتي هستند كه حق را به من و شماي خواننده مي دهند كه راوي خود را در زبان نمي بيند ، بلكه با آن صرفاً بيان مي كند . در بند بعدي يك توصيف « سرزمين هرز » ي ارائه مي شود فقط به همين منظور كه به يكي ديگر از گزاره هاي بياني/ احساسي برسيم : من فكر مي كنم كه تمام ستاره ها/به آسمان گم شده اي كوچ كرده اند/وشهر ، شهر چه ساكت بود/من در سراسر طول مسير خود/جز با گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ/و چند رفتگر/كه بوي خاكروبه و توتون مي دادند/و گشتيان خسته خواب آلود/با هيچ چيز روبه رو نشدم/افسوس/من مرده ام/و شب هنوز هم/گويي ادامه همان شب بيهوده است/

خاموش شد/ و پهنه وسيع دو چشمش را /احساس گريه تلخ و كدر كرد.

اين سطرها قرار است در روايت فاصله گذاري كنند دست كم نحوه سطربندي ، ظاهري از اين امر را نشان مي دهد، اما بين زبان اين بخش با بخش هاي قبلي هيچ فاصله زباني مشاهده نمي شود چرا كه به تاويل ما چه بيان اين سطرها منسوب به خود راوي باشد و چه تصوير او ، تفاوت چنداني نمي كند و به قول سطرهاي قبلي همين شعر و البته با دستكاري ما : و سطر هنوز هم گويي ادامه همان سطر « بيهوده » است ، كه البته « بيهوده » در نوشته اي كه مي خوانيد داراي بار منفي نيست ، خنثي شده است و نشان دهنده همان فضاي « سرزمين هرز » ي است.در بند بعدي باز به گزاره نويسي ها مي رسيم و توصيف هاي احساساتي .

وقتي زبان شعر به اين سمت مي رود خواه ناخواه خود شعر هم چيزي سطحي و روزمره مي شود ، البته با منطق معنايي اين شعر ، شعر توان ديدن و انتقاد از خود را ندارد و وقتي گرفتار وضعيتي مي شود كه قرار بوده منتقد آن باشد ، منعكس  كننده آن مي شود . پس مي توان انتظار داشت كه خود شعر هم به دليل پنهان شدن در سايه نقاب زبان شعاري ، چيزي به جز تفاله  شعر نباشد ، كه نيست . مثل همان كودكي كه در اين شعر با اولين تبسم پير و فرسوده شده و قلبي يا به تعبير اين نوشته شعري كه در خطوط اصلي آن ، در شعريت آن دست برده اند و اعتباري مخدوش شده است.

بند بعدي شعر كماكان ادامه سطرهاي قبلي ا ست و با وجود فاصله گذاري در نوشتار ، با بندها و سطرهاي پيش از خود بي فاصله است . در اين بند نيز شعارزدگي مثل يك جور اعتياد و مصرف مداوم مسكن ها كه مداوا كننده هم نيستند ، ادامه دارد . شماي خواننده توجه داريد كه تعبيرها را از خود شعر اخذ مي كنيم و به خودش برمي گردانيم . داريم شعر را با تصوير خودش در « آينه » آشنا مي كنيم . روش بازي را از خود شعر يادگرفته ايم و با اين شعر داريم بازي مي كنيم . « ديدار در شب » را به ديدار خودش برده ايم . نشانش مي دهيم در شعر ، تعهدي كه با تكيه به شعار و كليشه هاي زباني شكل بگيرد ، به قول همين شعر ، تكيه كردن بر نيزه هاي چوبي  است ، نه سوار يك مركب بادپا شدن . بسيار خب ، ما نيز در اين شعر به انتظار ظهور زباني كه شعريت اين شعر را نجات دهد ، نيستيم، اما مي توانيم هر خوانشي را كه افزاينده بعد جديدي به اين شعر باشد ، نجات دهنده اين شعر بدانيم ، نجات دهنده هميشه در گور خفته نيست . در ادامه اين فضاي ترجمه اي و متعلق به « سرزمين هرز » مي دانيم فقط جاهايي كه روايت راوي نوساني به سمت شعر و به سمت زبان به خاطر خودش ، دارد. فقط در چنين سطرهايي ، زبان در انتهاي فرصت خودش براي شعر بودن و شعر ماندن ايستاده است .

اگر راوي شعر با تصوير خودش حرف مي زند ، اگر چهره شگفت و چهره فنا شده هردو در اين شعر به هم منطبق شده اند ، « خوانش » ما از شعر هم بايد بتواند چهره فنا شده اين شعر را به شعر نشان دهد و « شگفت » زدگي را در آن ببيند . « خوانش » اين شعر بايد باز كردن دريچه اي باشد كه شعر از آن حرف مي زند . حتي اگر اين باز كردن موجي از تأسف و شرم يا سرزنش هاي تلخ ، آن طور كه خود اين شعر مي گويد ، درپي داشته باشد . شايد نوشته حاضر نيز دارد در يك فضاي بيهوده گرفتار شعارزدگي مي شود و نوشتن را به يك « سرزمين هرز » بدل مي كند . چاره آن قرار دادن اين « خوانش » در برابر خودش است ، در برابر شما كه چندبرابر مي شود.
2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:39   محمد آزرم 

همواره در جریان
 

خوانش شعر هنوز در فکر آن کلاغم اثر احمد شاملو

محمد آزرم
 
شعر«شاملو» پرسشى ا ست كه همچنان از شعر امروز پاسخ هاى جديدترى طلب مى كند. تجربه هاى شعرى شاملو عكس آن چه گاهى گفته مى شود، بى استفاده و از كارافتاده نشده، بيشتر به خاطر تكرار بى دليل در شعر مقلدان شاملو، نخوانده باقى مانده. بايد در «شكل» شعرهاى مهم شاملو جست و جويى لذت بخش و امكان آفرين را آغاز كرد. امكانات زبانى شعرهاى مهم شاملو فقط آن چيزهايى نيست كه در تاييد حرف ها و عقايد ابراز شده او نوشته شده؛ تكذيب آن چيزهايى هم نيست كه خستگى از سلطه زبانى شعر شاملو در برخى ها به وجود آورده.

«شكل» شعرهاى شاملو مى تواند مولد بازى هاى زبانى كاملاً تازه اى باشد كه هرگز نيت مولف آن ها، رسيدن به اين بازى هاى زبانى و شكل گرفتن آن ها نبوده و اين امر را مى توان از خلال گفت وگوها و نوشته ها و نظرات شاملو پيرامون شعر هم دريافت. تنها راه چنين جست و جويى «خوانش» شعرهاى شاملوست كه شعر«هنوز در فكر آن كلاغم» را براى شروع چنين بازى زبانى اى در نظر گرفته ايم:

هنوز/ در فكر آن كلاغم در دره هاى يوش:/ با قيچى سياهش/ بر زردى برشته گندم زار/ با خش خشى مضاعف/ از آسمان كاغذى مات/ قوسى بريد كج،/ و رو به كوه نزديك/ با غارغار خشك گلويش/ چيزى گفت/ كه كوه ها/ بى حوصله/ در زل آفتاب/ تا ديرگاهى آن را/ با حيرت/ در كله هاى سنگى شان/ تكرار مى كردند.

گاهى سئوال مى كنم از خود كه/ يك كلاغ/ با آن حضور قاطع بى تخفيف/ وقتى/ صلات ظهر/ با رنگ سوگوار مصرش/ بر زردى برشته گندم زار بال مى كشد/ تا از فراز چند سپيدار بگذرد،/ با آن خروش و خشم/ چه دارد بگويد/ با كوه هاى پير/ كاين عابدان خسته خوابالود/ در نيمروز تابستانى/ تا ديرگاهى آن را با هم/ تكرار كنند؟

شعر «شاملو» شعر فكرها و حرف ها و تصويرهاى زبانى جهت داده شده است. شعر در روايت خود دارد به جاى خواننده هم فكر مى كند و اجازه نمى دهد كه خواننده از راه فكر خودش به حس يا احساسى كه در شعر با صفت ها و قيدها و عبارت هاى كلامى مثبت و منفى تلقى شده شكل گرفته است، برسد. شعرى كه مدام سعى مى كند اجازه تصميم گرفتن را از خواننده احتمالى بگيرد. راوى شعر «شاملو» معمولاً روشنفكرى است كه نمى خواهد قضاوت آن چه را بيان مى كند، هرگز به خواننده احتمالى شعر بسپارد.

بيانى كه صرفاً زاويه ديد او را نشان مى دهد و اگر از زاويه اى ديگر به آن نگاه كنيم، با امرى تحريف شده مواجه مى شويم. البته همين نخواستن، امرى ا ست كه خود مورد قضاوت خواننده احتمالى قرار مى گيرد. خواننده اى كه در برابر كلام جهت داده شده استراتژى خوانش خود را مى تواند طورى اختيار كند كه گاهى جهت مثبت و منفى عبارت هاى كلامى تغيير كند و گاهى اصلاً خنثى شود و با اين خنثى سازى بار مفاهيم در شعر، شعر را به آن جا كه مى خواهد برساند.

اگرچه در خوانش شعر خواستن هميشه هم ارز توانستن نيست. خواننده اى كه از ظهور «نيمايوشيج» تا به امروز، هر از گاهى با غربالى در دست در سخنان اين شاعر و آن منتقد ظاهر مى شود و معمولاً حقانيت امرى يا شعرى را ثابت مى كند كه خود آن شعر يا درباره شعر، توان توجيه خود را ندارد. ظاهراً از ياد برده اند كه وقتى از آينده و خواننده اى كه با خود همراه خواهد آورد، حرف مى زنند، فوراً و به طور خودكار، قطعيت و حقانيت آن چه را كه در پى اثبات آن برآمده اند، به تاخيرى دايمى انداخته اند.

اتفاقى كه طى چند سال اخير افتاده و به روش هاى مختلف ادامه دارد، به ما ياد داده است كه هيچ تسلطى بر شعر هميشگى نيست و هيچ طرد و سكوت و نخواندنى كه پيرامون يك شعر يا گونه اى از شعر پديد آيد، همواره ادامه نخواهد يافت. چون همين خواننده احتمالى و متكثر به هرحال روند موجود در شعر و حواشى شعر را تغيير خواهد داد. مثل همين حالا.

شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» از منظر آن چه به اشاره نوشته شد، شعر جالب و مهمى ا ست. يكى از آن شعرهاى «شاملو» است كه حرف و حديث هاى بسيارى پيرامون آن شكل گرفته و حتى خود «شاملو» را به هر دليلى به توضيح براى تصحيح آن چه درباره آن بيان شده، واداشته. خوانش اين شعر در شرايط فعلى و از چشم اندازى كه به كلى مغاير با خواست مولفانه «شاملو» باشد، يادآورى بازى زبانى جالبى ا ست كه در وضعيت امروز شعر بروز كرده و فعلاً ادامه دارد و بخشى از بازيگران آن را باور نمى كنند. پس به اين بازى زبانى ادامه مى دهيم:

«مشيت علايى» در خوانشى كه سال ۷۳ در شماره يازده نشريه «تكاپو» از اين شعر ارايه داد، قيچى سياه را تصويرى استعارى براى حركت بال هاى كلاغ، گندم زار و دره را القا كننده فضايى كه با «نيما» و شعر و زادگاهش مناسبت دارد و آسمان كاغذى مات را استعاره از قلمرو ادبياتى كه «نيما» در آن پا گذاشت دانست.«علايى» در آن خوانش از شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» عبارت قوسى بريد كج را استعاره از بداعت «نيما» در شعر و كوه ها و كله هاى سنگى شان را استعاره از مدافعان شعر كهن خواند.

در اين خوانش، تبديل عبارت غارغار خشك در بخش اول شعر به خشم و خروش در بخش دوم براى كلاغ و تبديل عبارت بى حوصله و با حيرت براى كوه ها به عابدان خسته خواب آلود نشانه انفعال كوه ها در برابر پرواز كلاغ و فريادى كه سرداده است، تلقى شده. همچنين، سياهى با تداعى بالاتر از سياهى رنگى نيست، نشانه اى مثبت عنوان گرديده و در مجموع كل فضاى اين شعر تاملى فلسفى در برترى بدعت به سنت معرفى شده. همين جا متن پيش روى شما از شما براى خواندن دوباره اين مقاله در تكاپوى آن سال ها (البته در صورت امكان)دعوت مى كند.

«ع.پاشايى» در فصلى از كتاب «انگشت و ماه» و همچنين در كتاب «از زخم قلب» به خوانش همين شعر پرداخته. در «تكاپو» شماره دو/ خرداد ۷۲ نيز همان فصل از كتاب انگشت و ماه چاپ شده است. بنا بر خوانش «ع.پاشايى» سراسر شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» داراى فضايى «كافكايى» است كه هيچ انسان يا موجود زنده اى در آن حضور ندارد. صفاتى كه به كلاغ نسبت داده شده تماماً داراى بار منفى اند و طبق خوانش او فضايى وحشت انگيز و دلهره آور را ترسيم مى كنند كه در بخش دوم شعر با وارد شدن صفات انسانى و يا به نظر «ع.پاشايى» غيرانسانى، براى كلاغ و كوه ها اين امر تشديد مى شود.

با مقايسه اين دو خوانش در مى يابيد كه در خوانش «علايى» به قيد زمانى موجود در متن شعر بى توجهى شده. همچنين توجيهى كه درباره «سوگوار» به عنوان يكى از صفات منسوب به كلاغ، ذكر شده، قوى نيست. در عوض در اين خوانش به مكان موجود در متن شعر تاكيد بسيارى شده به طورى كه تمام خوانش را براساس تاكيد روى «دره هاى يوش» پيش برده است. در خوانش «ع.پاشايى» اما به مكان متنى «دره هاى يوش» بسيار كم توجهى شده و روى ساير عبارت ها به ويژه صفات منسوب به كلاغ و كوه ها و موقعيت زمانى موجود در متن شعر توجه خاصى شده.

متن پيش روى شما هر دو خوانش را امكان پذير اما دچار شيفتگى نسبت به شعر يا به شخص «شاملو» مى داند، كه اين دومى امروزه براى وضعيت موجود شعر پسنديده نيست. در خوانش «علايى» بايد علت حضور قيد زمانى شعر جدى تر گرفته مى شد و اگر طبق همين خوانش اين حضور توجيه خاصى ندارد، بايد مورد پرسش قرار مى گرفت؛ البته از خود اين خوانش شعر. در خوانش «ع.پاشايى» نيز كه عكس آن چه مدام تاكيد مى كند كه خواندن هر شعرى بر داده هاى آن استوار است، نه بر داده هاى خيال پردازى هاى ما، لحن مقاله و استراتژى نوشتن بيشتر بر دومى استوار شده است.«ع.پاشايى» به نسبت بين صفات منسوب به كلاغ و موقعيت زمانى موجود در متن شعر اشاره دقيقى كرده است اما در تمام مقاله احساس شخصى خود را چنان پررنگ كرده كه اين امر مهم كمتر به چشم مى آيد.

خود «شاملو» در توضيحى كه درباره اين شعر نوشته، عنوان مى كند:

اين شعر تنها به سبب اضافه «دره هاى يوش» در ذهن پاره اى منتقدان اين توهم ساده انگارانه را ايجاد كرد كه سرودى است در ستايش نيما! يادداشت را براى زدودن اين برداشت نادرست مى نويسم. شعر از اين اشتغال ذهنى قديمى آب خورده است كه «بديل ظلم هرگز عدالت نخواهد بود».خطر در آن است كه غارغار خشك و بى معنى كلاغان تنها در «كله هاى سنگى» تكرار مى شود! متاسفانه شارحان به عناصر كاملاً همگون اين شعر توجهى نكردند. عناصر مشخصى چون «صلات ظهر» و «رنگ سوگوار مصر» كه از صفات كلاغ است، و مخاطبانى كه «كوه هاى پير» و «عابدان خسته خواب آلود» هستند و «كله هاى سنگى» دارند چه گونه مى تواند حضور مثبت نيما را تداعى كند؟ [تكاپو/ش ۴ ص۷۹]

از نوشته «شاملو» چند نكته روشن مى شود:«شاملو» به اين شعر از جايگاه يك خواننده كه مى تواند نظر و ديدگاه خود را بيان كند اما در پى تحميل نظر خود به خواننده احتمالى و متكثر نباشد، عمل نكرده بلكه بر اين باور بوده كه چون مولف اين شعر است آن چه كه او از مفهوم و فضاى شكل گرفته در شعر مى خواسته، در شعر هم اتفاق افتاده و هر خوانش ديگرى چيزى در حد توهم ساده انگارانه تلقى مى گردد. بديهى است متن پيش روى شما نظر شاملو درباره شعر خودش را هم فقط يك خوانش از همين شعر تلقى مى كند و نه بيشتر. پس مى توان از نوشته «شاملو» اين طور پرسيد: كه اگر عبارت «دره هاى يوش» نقشى در اين شعر بازى نمى كند پس چرا اصلاً وارد بازى اين شعر شده است؟

مى دانيم كه هر كلمه، عبارت و اسمى مى تواند نقش معبرى براى ورود يك متن به متن هاى ديگر را ايفا كند. پس صرف حضور عبارت «دره هاى يوش» خواه ناخواه، تداعى كننده نيما يوشيج، شعر او و آنچه به هر نسبت درباره او مى دانيم، خواهد شد. از سويى اين نكته را هم مى دانيم كه هر عبارتى كه حضورى بى دليل در شعر داشته باشد و نتواند بر روند اجراى شعر تاثيرى بگذارد، از متن شعر حذف شده تلقى مى شود، حتى اگر با اصرار شاعر بر يك خاطره بيرونى نوشته شده باشد. پس به باور متن پيش روى شما، اين عبارت بايد بتواند به شكل گرفتن يك «يوش زبانى» كه لزوماً نبايد مابه ازاى بيرونى داشته باشد، كمك كند. حالا ببينيم مى توان از شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» خوانشى ارائه كرد كه به بيهودگى حضور هيچ عبارتى از اين شعر منجر نشود.

دو سطر اول شعر بيانگر زمان حال روايى است و بلافاصله روايت زمان گذشته در ادامه بند اول آغاز مى شود. پس دو سطر اول بيانگر اين نكته است كه آن چه در ادامه بند اول شعر نوشته شده، فكر راوى است. فكرى كه لزوماً منطبق بر يك اتفاق بيرونى نيست؛ چون فكر است تحريف شده و جهت دار است. پس با توصيف دقيق و عينى البته اگر امكان پذير باشد، مواجه نيستيم. شايد صفاتى كه از سطر دوم تا انتهاى بند اول شعر نوشته شده، و چشم انداز و چگونگى نگاه راوى را به دره هاى يوش و كلاغى در آن مكان نشان مى دهد، پيش و بيش از اين كه منسوب به كلاغ يا كو ه ها باشند، به خود راوى و شرايط و ذهنيت او برگردند.

مكانى كه در سطر دوم شعر از آن نام برده مى شود، از همان ابتداى شعر يك مكان ذهنى ا ست.«دره هاى يوش» در اين شعر مكانى در ذهن راوى ا ست و چنان با حس و حال درونى او آميخته كه مى توان گفت، تمام صفت ها و قيدها و عبارت هاى استعارى جايى بيرون از ذهن راوى شعر و ذهنيت او ندارند. از طرفى اين كلمات و عبارت ها لزوماً براى خواننده احتمالى و متكثر بار منفى ندارند و حتى مى توان آن ها را با دو خوانش متضاد از اين شعر خنثى كرد. از طرف ديگر در خوانش اين شعر هرگز نمى توانيم حضور انسان را، حضور انسانى راوى شعر را نديده بگيريم.

يك كلاغ فكر شده در يك يوش فكر شده و در ذهن راوى در حال حركت و فرياد است و با اين اعمال دارد «سئوال» مى سازد. سئوالى كه انعكاسى از آن پياپى تكرار مى شود و شايد در اين تكرار شدن هر بار تحريف هم مى شود. بند دوم شعر سئوال راوى از فكرى است كه خودش ساخته و جوابى كه شايد لابه لاى صفت ها و قيدها خودش را پنهان كرده است. فرياد كلاغ در اين شعر سئوالى است كه مدام تكرار مى شود آن هم در يك قيد زمانى مشخص. نه آن كه بى جواب باشد، بلكه با توجه به عبارت «چه دارد بگويد» بر تهى بودن و چيزى نداشتن اين فرياد از نظر راوى تاكيد مى شود.

شايد اين شعر بيان كننده اين امر باشد كه در مكانى كه ساخته و پرداخته ذهن انسانى راوى است، مثل دره هاى يوش در اين شعر، ممكن است امرى غير انسانى و به همين جهت بيهوده مثل صداى كلاغ در يك زمان خاص گردش و انعكاس داشته باشد و انسان تنها ناظر اين وضع باشد. چرا كه در موقعيت راوى ايستاده و به جاى حضور فعال در روايت خود صرفاً به دادن صفات انسانى به آن چه در ذهن خود پديد آورده اكتفا مى كند.

در يك خوانش ديگر از اين شعر مى توان گفت: نام اين شعر يا عبارتى كه در جاى نام نشسته، يعنى «هنوز در فكر آن كلاغم» اشاره به يك «كلاغ» در بيرون از موقعيت خود دارد. پس كلاغى كه در بند اول شعر ظاهر مى شود، فكر آن كلاغ بيرونى و در نتيجه تحريف آن است. خود اين عبارت داراى ايهام هم هست: يعنى، من هنوز درون فكر آن كلاغ هستم. پس تناقضى زبانى هم در اين شعر شكل مى گيرد كه البته از خواست مولفانه شاعر حتماً بيرون است اما از امكان خوانده شدن مسلماً بيرون نيست.

بنابراين خود اين شعر و راوى و آن چه روايت مى شود همه و همه درون فكر يك كلاغ قرار دارند. پس اين كلاغ انسانيت يافته و مى توان در شعر هم از آن انتظار رفتارهاى انسانى داشت. نوعى مسخ شدگى البته نه از نوع كافكايى، حضور هم زمان دو گونه در هم و در عين حال جدا از هم. يكى در درون ديگرى. تفكرى انسانى در ذهن يك كلاغ يا برعكس. راوى اى كه در فكر يك كلاغ قرار گرفته و دارد موقعيتى را روايت مى كند، حتى اگر اين موقعيت از يك ايهام زبانى شكل گرفته باشد، مى تواند هم زمان وجودى انسان/ كلاغ داشته باشد و در عين اين كه اعمال و رفتار كلاغ را روايت مى كند، در اين روايت نگاهى انسانى و تحريف كننده مثل نسبت دادن صفت ها و قيدها در اين شعر را هم دارا باشد.

در اين صورت يك تناقض شخصيتى در اين شعر شكل گرفته كه در سطحى ديگر مى تواند نوعى جنگيدن با خود و كشمكش با ديگر وجوه شخصيتى خود راوى هم تلقى شود. اين شعر دارد به خودش فكر مى كند، خودى كه هم كلاغ است هم انسان. خودى كه موقعيت خودش را هم فراموش كرده و از خودش هم به عنوان اول شخص حرف مى زند و هم سوم شخص. مى كوشد اين دوگانگى را قيچى كند. دوگانگى اى كه در زبان اتفاق افتاده. به اين ترتيب سيستم استعاره در اين شعر از كار مى افتد و نيازى نيست كه صرفاً با توسل به نسبت دادن صفات انسانى به كلاغ يا حتى كوه ها از آن ها استعاره اى براى انسان هايى با همين اوصاف بسازيم.

كوه ها در اين شعر چيزى جز فرياد كلاغ/ انسان را انعكاس نمى دهند، پس شايد اين صفت ها و قيدهايى كه در شعر منسوب به كوه ها مى بينيم، بخشى از انعكاس همين فرياد باشد. نام شعر به دليل ايهامى كه دارد اين امكان را پديد مى آورد كه در روايت اين شعر انسان/ كلاغ شكل بگيرد كه با چيزى كه خودش روايت مى كند هميشه در تعارض باشد. زبان بدون اين كه يك نيت قبلى در كار باشد باعث شده روايت اين شعر هم زمان در فكر يك انسان و يك كلاغ جريان داشته باشد، چيزى كه بيرون از زبان امكان وقوع آن امرى غيرممكن است. يك بار ديگر به خلاصه نظر «شاملو» و خوانش او از همين شعر توجه كنيد: شعر از اين اشتغال ذهنى قديمى آب خورده است كه «بديل ظلم هرگز عدالت نخواهد بود».

شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» به دو بخش تقسيم شده، به دو بخش نامساوى هم از نظر تعداد سطرها و هم افزايش صفت ها براى جهت دادن به روايت، اما خوانش متن پيش روى شما نشان مى دهد كه روايت از درون دوگانه شده و حتى اگر بخواهيم قائل به حضور مفهوم «ظلم» با نشانه كلاغ و غياب «عدالت» با نشانه انسان، در افق هاى معنايى اين شعر باشيم، با شكل گرفتن انسان/ كلاغ يا كلاغ/ انسان در يك اتفاق زبانى از اين تقابل گذر كرده ايم.

اين كه شعرى با خوانش هاى مختلف معناهاى گوناگونى به خود مى گيرد كه برخى از آن ها مطابق خواست و نيت شاعر آن شعر نبوده اند، نشانه نقص شعر يا ناتوانى شاعر در انتقال آن چه مى خواسته نيست، نشانه قدرت «زبان» و گستردگى افق هاى معنايى حاضر در آن است. شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» همان طور كه اشاره شد در خوانش هاى گوناگون از آن، بسته به استراتژى خواننده، افق هاى معنايى مختلفى را نشان مى دهد تا جايى كه بعضى از اين خوانش ها عملاً يكديگر را نقض مى كنند.

اما اين كه شعرى به خواننده احتمالى و متكثر چنين امكانى بدهد، مى تواند دليلى بر توانايى آن به حساب آيد. هر خوانشى از جمله آن چه در متن پيش روى شما عنوان شد، به هر حال دچار تناقض هايى خواهد بود، مثل خود اين شعر كه خواه ناخواه در درون موقعيت زبانى خود تناقض را حمل مى كند تا در هر خواندنى وضعى متفاوت به خود بگيرد. خوانش استعارى اين شعر با تكيه بر كلمه «يوش» و نقب زدن به نيما و شعر و موقعيت شكل گرفتن شعرش خلاصه نمى شود.

با اين كه «شاملو» مخالف چنين خوانشى از اين شعر بوده اما حتى مى توان اين شعر را استعاره اى از موقعيت شعر «شاملويى» هم در نظر گرفت و از عبارت هاى به كار رفته در اين شعر تلقى بار منفى نداشت. شعر شاملو مدت ها بر شعر فارسى امروز سيطره داشته به نحوى كه بسيارى از شعرهاى چاپ شده در دهه پنجاه به شدت زير سلطه شعر و زبان شعرى شاملو بوده اند حضور قاطع و بى تخفيف شعر شاملو در اين دوره امرى انكار شدنى نيست. بسيارى از اين شعرها و نه همه آن ها بدون اين كه توجهى به فرم شعر هاى شاملو در دهه پنجاه خورشيدى داشته باشند، صرفاً سعى مى كردند زبان شعرى شاملو را تكرار كنند. به تعبيرى حضور شعر شاملو در فكر آن شعرها ادامه داشت بدون اين كه دليلى در آن شعرها داشته باشد.

مى شود گفت، انعكاس صداى شعر شاملو بودند كه در هر واگشتى چيزى از آن تحريف شده بود. از سويى حركت شعرى شاملو نسبت به شعر نيما مى تواند با عبارت «قوسى بريد كج» هماهنگ شود: حركت نيما در شعر فارسى، حركتى در امتداد گذشته و شعر كلاسيك فارسى محسوب نمى شود، پس تعبير «قوسى» كه به شكلى انحراف از معيارهاى گذشته شعر را، هم تداعى مى كند مى تواند گوياى اين امر باشد. حركت شاملو نسبت به اين حركت قوسى(يا انحرافى با مفهوم مثبت) يك حركت «كج» به حساب مى آيد.

شعر شاملو، موقعيت پيشنهادى نيما براى شعر بودن را به سمت و سوى ديگرى كشاند. زمان اشاره شده در بند دوم شعر يعنى «صلات ظهر» و «نيمروز تابستانى» مى تواند استعاره از اوج انرژى شعر شاملويى و مدت سيطره آن بر شعر فارسى باشد. عبارت «رنگ سوگوار مصر» را با مفهوم مثبت مى شود به لحن و زبان بسيارى از شعرهاى شاملو نسبت داد، لحن و زبانى كه به دليل رويگردانى از نظام عروضى، نسبت به شعرهاى نيمايى هم از ضرب و ريتم كندترى برخوردار است.

در يك خوانش استعارى و از اين چشم انداز مى توان حركت از«گندم زار» تا فراز چند «سپيدار» را به جاى حركت از شعر نيمايى به شعر سپيد شاملويى تلقى كرد.«كله هاى سنگى» و كوه هايى كه صرفاً انعكاس صداى كلاغ را باعث مى شوند هم همان طور كه اشاره شد مى تواند به مقلدان شعر شاملو برگردد.

متن پيش روى شما با نشان دادن چشم اندازهاى مختلف خواندن براى يك شعر، مى كوشد اين تصور را كه يك شعر تنها به يك صورت و آن هم موافق با خواست مولفانه متن شعر و يا عجيب تر از آن مطابق نيت و خواستى كه شاعر به هر مناسبتى ذكر كرده، بايد خوانده شود، رد كند. خوانش شعر همواره برآيندى از امكانات زبانى متن و دانايى ها و استراتژى خواندن مخاطب احتمالى و متكثر شعر خواهد بود. پس خود اين خوانش ها را هم مى توانيد در خوانشى ديگر مورد ارزيابى و انتقاد قرار دهيد. هر خواندنى يك بازى زبانى ا ست و بازى هاى زبانى همواره در جريان اند.

2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:32   محمد آزرم 

شعر متفاوط بیانیه ندارد
 

چشم انداز زبان در شعر متفاوط و تئوری تاخیر

محمد آزرم
 
«خوانش» هر متن، گفت وگو با آن متن است. وقتى با يك شعر يا نظريه شعر گفت وگوى انتقادى نشود، پيرامون آن هرچه مى شود، سكوت است. تاييدها سكوت است، تكذيب ها هم سكوت است، چرا كه هر دو مورد به «خواندن» نرسيده است، چشم انداز تازه اى براى آن چه خوانده شده، ساخته نشده. خوانشى شكل نگرفته است. تاييدى كه قادر به نقد آن چه مى خواهد بخواند، نباشد، بدل به تكذيب آن شعر يا نظريه شعر مى شود. مثل تاييد و نام گذارى «شعر ناب» در دهه پنجاه خورشيدى يا مصرف حرف هايى كه امروزه «شعر رسمى» درباره شعر مى زند و جايزه هايى كه به شعرهاى درباره خودش مى دهد. تكذيب ناتوان از نقادى هم در رفتار خود منجر به تاييديه اى براى آنچه خواهانش نبوده خواهد بود.

مثل انكار شعر و دستاوردهاى شعرى «هوشنگ ايرانى» از سوى نام هاى بسيار آشناى شعر معاصر: نيما، شاملو، اخوان و بقيه شان، يا انكار «شعر متفاوط» در تريبون هاى «شعر رسمى».پس تنها و تنها انتقاد است كه مى تواند ما را از تقابلى كه سازنده سكوت نسبت به شعر و نظريه هاى شعر است، فراتر ببرد. با همين تعريف از سكوت، سراغ شعر و درباره شعر مى رويم تا صدايى در امروز به آنها بدهيم. در امروز بودن، ويژگى هر خوانش يا گفت وگوى انتقادى با يك متن خاص است. خواندن به اضافه چشم انداز خواندن، همان چيزهايى هستند كه در خوانش انتقادى مورد نظر ما، نمى توان بين آنها تفكيك و جدايى قائل شد، همان طور كه نمى توان آنها را از موقعيت در امروز بودن جدا كرد.

بديهى ست كه خوانش انتقادى نسبت به شعر يا نظريه شعر، بدون «شناخت» و معرفت نسبت به آن امكان پذير نيست، اما مسئله اين جاست كه آن چه «شناخت» مى ناميم هم، چيزى جز يك «خوانش» از يك چشم انداز خاص نيست.«شناخت» ما از هر امرى نشان دهنده «خوانش» و چشم انداز خوانش ماست همان طور كه خوانش ما از هر امرى، نمايان گر «شناخت» ما از آن امر خاص است. وقتى چشم انداز خوانش ما «زبان» باشد، در «شناخت» ما از هر امرى، چه شعر باشد، چه نظريه شعر و چه «جهان»، «زبان» ما را در احاطه خود دارد. چرا كه «شناخت» و «خوانش» ما از هر امرى كه قابل شناختن و خواندن باشد، تنها لحظه اى از «زبان» ماست و تنها در «زبان» و با خوانش ما از آن است كه مى توانيم شكلى از «شناخت» را نسبت به جهان دارا باشيم.«شناخت» هميشه حاضر شدن در گفت وگويى است كه با جهان و ساير امور زبانى داريم، گفت وگويى كه فقط مى تواند شكل «خوانش» به خود بگيرد.

هر متنى، چه شعر چه نظريه شعر، مربوط به هر زمانى و برگرفته از هر چشم انداز فلسفى اى كه باشد، هنگام خوانش و گفت وگوى انتقادى با آن، در زمان حاضر، حاضر مى شود. بديهى است كه انتقاد نسبت به هر امرى، نتيجه تغيير چشم انداز خوانش است. اگر قرار باشد تنها سرچشمه هاى ادعايى يك نظريه شعر را درباره خودش و شعرهاى منسوب به خودش بپذيريم و از همان زاويه اى به آن نگاه كنيم كه خودش نگاه مى كرده يا تصور مى كرده كه دارد نگاه مى كند، به جاى «انتقاد» از چيزى، به چيزى «اعتقاد» پيدا مى كنيم و به جاى گفت وگو، يك جور «گفتن» را تكرار مى كنيم، پس به «شناخت» هم نمى رسيم. چرا كه به «حال» آوردن يك متن مربوط به گذشته و تلاش براى سازگارى آن با موقعيت در امروز بودن، بخشى از «شناخت» است و «شناخت» فراشدى ثابت يا تكرارشدنى نيست، بلكه براى هر خواننده احتمالى به عنوان فاعل شناسا، به شكلى متفاوت انجام مى شود.

پس پذيرش و هم صدا شدن با خواست مولفانه يك متن «شناخت» نيست.«شناخت» آميختن خواست مولفانه متن و خواننده به عنوان فاعل شناسا است. چنين تعريفى ساختن امكانى براى بازنگرى در معناهاى يك شعر يا قواعد و پيشنهادهاى يك نظريه شعر است، به اين ترتيب متن را هرچه كه باشد، زنده قلمداد كرده ايم و با خوانش خود به آن امكان داده ايم كه بيانگر مسائل كاملاً تازه اى باشد كه قبلاً قابل تصور نبوده و حالا مى تواند از شرايط فلسفى / تاريخى زمان نوشته شدن خود بارها فراتر رود. اگر شعرى موقعيت شعربودن خود يا نظريه اى كارايى خود را حفظ كرده باشد، «شناخت» آن نه با بازگشت به گذشته (كه امكان پذير هم نيست) بلكه با حضور همچنان فعال در حال حاضر به دست مى آيد.

در «شعر متفاوط» كه متن پيش روى شما بر اين باور است موقعيتى«در امروز» دارد، همان طور كه بارها نوشته و تاكيد كرده ام، چشم انداز خوانش ما «زبان» است. در اين چشم انداز، «زبان» امرى محدود و داراى مرز نيست و به زبان نوشتارى هم تقليل داده نمى شود. همه چيز زبان است. اگر از اصطلاح «فضا» براى توضيح آن استفاده مى كنيم و مثلاً مى نويسيم: فضاى زبانى، به اين علت است كه اشاره كنيم به دائماً در حال گسترش بودن، بى مرز بودن، متغير بودن، نامتعين بودن و مفاهيمى كه براى زبان قائليم. اگر در توضيحات بيشتر به زبان نوشتارى مى پردازيم، فقط به خطر بسامد بالاى نوشته شدن شعرهاست؛ وگرنه، «شعر نوشتارى» شعرى است كه مكان و محل نوشته شدنش هم بخش جدايى ناپذير شعر باشد، «پيرامتن» و «متن شعر» چنان بى مرز و پيوسته باشند كه همين ناميدن پيرامتن و متن، در عمل خواندن، امكان پذير نباشد.

پس اين تعريف كه در شعر، زبان محدود به كلمه ها، صداها، جمله ها و عبارت هاى دستورى و غيردستورى است، پذيرفتنى نيست. اگر شعر«unio mystica» نوشته «هوشنگ ايرانى» صرفاً حروف فارسى را به صورت «ناكلمه» ها در خود دارد و تنها نام اين شعر از كلمه ساخته شده، يك شاعر برزيلى به نام «آگستو دى كامپوس» در سال ۱۹۶۴ يك «شعر كانكريت» دارد كه اصلاً كلمه ندارد ولى از كولاژ و مونتاژ عكس شكل گرفته. يا شعرهاى «كارل فردريش كلاوس» شاعر آلمانى در دهه ۱۹۶۰ ميلادى. كلاوس در شعرهايش چنان كلمات را درهم نوشته است كه كلام نوشتارى به بافت هاى درهم تنيده ديدارى تبديل شده و آنچه اهميت يافته، سايه روشن حروف، دست خط هاى مختلف و تصويرهاى نامتعينى است كه بايد هنگام خوانش شعر آنها را مدنظر قرار دهيم.

در «شعرهاى كانكريت» عناصر پيرامتنى جزء جدايى ناپذير شعر محسوب مى شوند و مى توان گفت بخش مهمى از زبان شعر هستند، چرا كه «رفتارهاى زبانى» شعر را مى سازند، به ويژه در شعرهايى كه صرفاً از تكرار يك كلمه خاص در مكان هاى مختلف نوشتارى با تغيير رنگ و نوع و اندازه حروف و فضاهاى خالى اطراف كلمه، شكل گرفته اند. مثل بعضى از شعرهاى «ارنست ياندل» اتريشى يا «هانزورگ ماير» آلمانى. در شعرهاى «شنيديدارى» هم كه موقعيت شعر بودن از تركيب كلام و غيركلام ساخته مى شود و تا وجوه غيركلامى همراه و همزمان با وجوه كلامى شعر خوانده نشوند، شعر خوانده نشده، هرچه هست فضاى زبانى است. مثل بعضى از شعرهاى كتاب «اسمش همين است محمد آزرم».

رابطه شعر با «جهان» يا «واقعيت بيرونى» سال هاست كه مسئله شعر و نظريه هاى شعر بوده بدون اين كه از چشم انداز «زبان» به آن نگاه و توجهى شده باشد. واقعيت ها به مثابه امر واقع شدنى هرچه كه باشند، بيرون از شعرند، بيرون از «زبان» كه نيستند، پس هر شعر واحدى كه به خاطر ويژگى هاى زبانى اش به واحد خودش تبديل شده باشد، لزوماً بى ارتباط با بيرون از خودش، بيرون از واحدى زبانى كه با شكل گرفتن خودش ساخته، نيست. در شعر، حتى در شعرهايى كه به سمت «نابيان گرى» در زبان حركت كرده اند، قطع ارتباط با جهان واقعى اتفاق نمى افتد، تغيير نوع ارتباط ايجاد مى شود. آنچه بى ارتباطى شعر با جهان واقعى خوانده مى شود، عدم پيروى منطق زبانى شعر از منطق زبانى جهان واقعى است. منطق جهان واقعى بر اساس پذيرش قواعد و قراردادهاى زبانى اى است كه هر امر واقع شدنى را براى انسان قابل درك نمايد. كافى است قواعد زبان را عوض كنيم: واقعه قابل درك نخواهد بود. زبان هرچيزى و منطق بين چيزها را نام گذارى مى كند. اما قرار نيست منطق زبانى شعر پيروى از منطق پذيرفته شده جهان واقعى باشد.

در«شعر متفاوط» به اين نكته آگاهى داريم كه بين فضاهاى زبانى مختلف همواره فاصله هاى برنداشتنى وجود دارد كه با ورود از يك فضاى زبانى به فضاى زبانى ديگر، بدون اين كه دچار بى ارتباطى شده باشيم، در اين فاصله ها قرار گرفته ايم. واقعيت بيرونى يا هر امر واقع شدنى، به مثابه يك امر خواندنى، به محض خوانده شدن ذهنى و در فضاى زبانى ذهن، به غياب مى افتد. فاصله اتفاق افتاده و امر ذهنى با واقعيت بيرونى، اگرچه ارتباطى زبانى دارد اما، يك «ديگرى» محسوب مى شود. همين امر ذهنى در فضاى زبانى ذهن، اگر نوشته شود (يك خوانش ديگر) باز هم فاصله اى اتفاق افتاده كه با وجود ارتباط زبانى بين امر نوشتنى و امر ذهنى، اين دو يكى نيستند و نسبت به هم يك «ديگرى» به حساب مى آيند.

در نوشتار و در عمل نوشتن هم، امر ذهنى به غياب مى افتد. در تمام موارد اينچنينى، هيچ «بازنمايى» زبانى اتفاق نمى افتد بلكه، يك نماى زبانى جديد در يك فضاى زبانى جديد شكل مى گيرد. و همان طور كه اشاره شد منطق زبانى هريك از فضاهاى ياد شده با هم متفاوت اند. اگر قصد مقايسه بين امور زبانى مختلف در فضاهاى يادشده را داشته باشيم، مى توان گفت: نسبت بين اين امور زبانى، «غيريت»، «اين نه آنى» و «ديگربودگى» است.

در گفتمان «شعر متفاوط» به جريان پايان ناپذير، پيوسته و خودبه خودى «تفاوت» در «زبان» آگاهى داريم، جريانى كه قطعيت و تعيين معنا را مدام به تاخير و تعويق مى اندازد؛ جريانى كه معناها را از جاهايى در زبان به سمت جاهاى ديگرى از زبان حركت مى دهد، بدون اين كه داراى يك مقصد مشخص و قطعى باشند؛ پس با اين آگاهى نسبت به هستى زبان، رويكرد زيباشناختى «شعر متفاوط» نمى تواند كوشش بيهوده در هرگونه «بازنمايى» باشد، چه بازنمايى امر واقعى يا واقع شدنى، چه بازنمايى امر ذهنى. هر «شعر متفاوط» حركت به سمتى است كه جريان پيوسته و خودبه خودى تفاوت در زبان را به مسئله و كنشى زيباشناختى تبديل كند، حضور چنين جريانى را در خودش پيگير شود و بدون كوشش براى ساختن روش از يك كنش خاص و تبديل يك ارگانيسم زبانى پويا به يك مكانيسم زبانى تكرارشونده، شكل جديدى از شعر پديد آورد كه نه تنها با شعرهاى ديگر تفاوت داشته باشد، بلكه تفاوت پيوسته و درونى شكل شعر در خودش، مسئله ساز آن باشد.

متن پيش روى شما به بى ارتباطى شعر با ديگر فضاهاى زبانى اعتقادى ندارد اما جهت ارتباط را همواره از شعر به سمت ديگر فضاهاى زبانى مى داند. چه در نوشتن شعر و چه هنگام خوانش شعر. گفتيم در نوشتن شعر از منطق زبانى امر واقع شدنى يا امر ذهنى فاصله داريم، در همين فاصله است كه شعر منطق هاى خودش را شكل مى دهد. منطق هايى كه ممكن است حتى در تضاد با هم باشند، اما طبق منطق فضاى واقعى يا فضاى ذهنى هم نيستند. نه جنس، نه همنشينى و نه حتى سرعت و سكون و حركت آنها را دارا نيستند. وقتى شعر مى نويسيم، داريم با نوشتن به جهان و فضايى كه در نوشتار ساخته مى شود فكر مى كنيم، ولى اين فكر با فكر در فضاى ذهنى تفاوت دارد، همان نيست و نمى تواند باشد.

نظم و بى نظمى، كندى و سرعت و اصلاً خود نوشتارى بودن آن، با تركيب «صدا تصويرى» ذهن متفاوت است. با امر واقع شدنى كه ديگر جاى خود دارد. اگر با خواندن يك شعر، بين فضاى زبانى آن با واقعيت بيرونى ارتباطى مى يابيم (يا مى سازيم) اين مسئله بيانگر مبدايى در بيرون از شعر براى نوشتن شعر و فرا رفتن و در ماوراى آن قرار گرفتن نيست، بلكه برعكس نشان دهنده اين است كه شعر به دليل خودش و به واسطه خودش مبدايى براى حركت به ديگر فضاهاى زبانى است.

وقتى شعر، هدفى در خودش خوانده مى شود، وقتى موضوع شعر خود شعر است، مسير حركت هم از شعر به بيرون از شعر (و نه بيرون از زبان) است. منطق خودساخته و در خودساخته زبان شعر است كه امكان حركت هاى بينامتنى و تداعى هاى بينا زبانى را پديد مى آورد. اين كه در جايگاه خواننده شعر يا حتى شاعر مى توانيم سطرى يا عبارتى را به امرى واقع شدنى نسبت دهيم، به اين دليل است كه از شعر به سمت آن امر حركت كرده ايم نه برعكس. خود اين حركت، يك «خوانش» است و ما را نه به «خود» آن امر بلكه به خوانشى از آن امر مى رساند. چيزها از خود خودى ندارند، آنچه «خود چيزها» خوانده شده (با تاكيد روى كلمه خوانده) صرفاً خوانشى از آنها بوده كه «زبان» در آن وسيله بيان نيست،همان «خود» تفكيك نشدنى از زبان است.

از طرفى، حركت به سمت چيزى يا امرى در «زبان» لزوماً معناى «بازگشت» نمى دهد، چرا كه بيشتر با «احضار» و حاضر كردن، طرفيم كه اتفاقاً يكى از معناهاى ضمنى «خواندن» هم هست. در شعر اسم هاى خاص، زمان، مكان و هر كلمه و عبارت و اشاره اى، فقط و فقط معبرى براى حركت هاى بينامتنى است و نه مبدايى در بيرون از شعر و فاصله گرفتن از آن در شعر. اين مسئله را مى توان به سهولت با خوانش هر شعرى كه مبداء شكل گرفتن آن، بيرون از شعر تلقى مى شود، نشان داد.

در گفتمان «شعر متفاوط» چه در نوشتن شعر و چه در خوانش شعر، «آگاهى» نيز هرچه و آن چه در آگاهى ظاهر مى شود، «زبان» است. جدايى و تفكيك «آگاهى» از «زبان» يا تقدم قائل شدن براى «آگاهى» نسبت به زبان، نه پذيرفتنى است و نه امكان پذير. «جهان» به اين دليل در حوزه آگاهى ما قرار مى گيرد كه زبانى است و قابل خوانش و خوانده شدن. جهان پديده اى زبانى در آگاهى است.

وقتى شعر نوشته يا خوانده مى شود، جهانى زبانى پديد مى آيد كه به خاطر منطق خودساخته شعر و امكانات خوانشى آن، از فرض هايى كه از جهان واقعى داريم پيروى نمى كند، مى توانيم نام اين پيروى نكردن را «شهود» بگذاريم. بسيار خب، باشد! كار زبان نام گذارى است، ولى همين «شهود» هم امرى زبانى است و با خود زبان است كه توانسته ايم از منطق زبانى جهان واقعى فاصله بگيريم. مهم كشف و شهود دائم در فضاى شعرى است كه منطق خودساخته خود را هم رعايت نمى كند و ناگهان با حركت هاى زبانى پيش بينى نشده منطق ديگرى و منطق هاى ديگرى مى سازد كه مدام يكديگر را به تاخير مى اندازند. در شعر و براى خواننده احتمالى و متكثر شعر.

اين كه چرا «شعر متفاوط» از چشم اندازى «پديدارشناختى» به خود نگاه نمى كند، پرسشى است كه مى توان صريح تر از آن چه تاكنون گفته شد، به آن پرداخت. مسئله «شعر متفاوط» بازگشت به خود چيزها نيست. بنابراين در پى ساختن تصويرهاى زبانى از جهان واقعى هم نيست. تمام سعى خودش را هم مصروف رمزگذارى در زبان و استعاره سازى نمى كند. آن تصوير زبانى اى كه مى گفتند در ماوراى جهان واقعى قرار دارد و مسير اين به ماورا رفتن را نشان نمى دهد چون با طى فاصله اى فضايى به آن رسيده، به خاطر خود اين گفتن، پذيرش استعاره سازى است. رمزهايى در زبان قرار مى دهيم و از مجموع آنها تصويرى زبانى به دست مى آيد كه با گشودن رمز، فاصله اى را كه فكر مى كنيم از امر واقعى گرفته ايم، نشان مى دهد. خب، «شعر متفاوط» به دليل رمززدايى از زبان، سيستم استعاره سازى را با مختل كردن، منحل مى كند. حالا حركت از شعر به ديگر فضاهاى زبانى (خوانش) به گشودن يك رمز خاص منجر نمى شود، بلكه به تاخير مداوم در گشودن رمز منجر مى شود. به تعبيرى، رمزهايى كه پياپى در حال گشوده شدن هستند، همچنان بسته مانده اند.

در مواجهه با «شعر متفاوط» كارى به شاعر و ذهنيت و خواست مولفانه اش نداريم. شاعر بخشى از متن شعر است. هر خواست و نيتى كه در متن شعر باشد يا امكان ساخته شدنش توسط خواننده احتمالى و متكثر باشد، در حوزه آگاهى شعر قرار دارد. در نتيجه چشم انداز «پديدار شناختى» كه در آن شاعر به عنوان سوژه استعلايى هر چيزى حتى «من» خود را در پرانتز مى گذارد تا جهان واقعى را به محتواى آگاهى خود تقليل دهد و به واقعيت نابى برسد كه در ذهنش به مثابه «پديده ناب» ظاهر شده و آن را در شعرش بازنمايى كند، نمى تواند مورد پذيرش «شعر متفاوط» باشد. به باور متن پيش روى شما، خود عمل در پرانتز قرار دادن يا تقليل پديدارشناختى جهان واقعى، يك «حركت زبانى» است. بدون «زبان» امكان حذف يا نديده گرفتن چيزى وجود ندارد، همان طور كه امكان افزودن به چيزى و پديد آوردن چيزى يك سر ذهنى، بدون «زبان» ممكن نيست. هر پديده ذهنى يك پديده زبانى است.

به همين علت، اين عمل حتى در صورت ممكن بودن، پيش از اين كه كنار گذاشتن پيش فرض هاى شاعر نسبت به جهان واقعى باشد، گزينش يك فرض و برترى دادن به آن تلقى مى شود، پس نه تنها امر نابى محسوب نمى شود، بلكه بيشتر مخدوش كردن زبانى جهان واقعى به حساب مى آيد كه از يك منطق زبانى ديگر تبعيت مى كند. پس شاعر ناظر بى طرف نيست، طرفدار زبان ذهنى خود است كه «خواننده» جهان واقعى است. از طرفى، اين كه شاعر چه خوانشى از جهان واقعى داشته و چه خوانشى از ذهنيت خود در شعرش ارائه كرده، اصلاً و به هيچ وجه مهم نيست. تنها چيزى كه اهميت دارد اين است: چگونه جهانى زبانى در شعر ساخته مى شود كه منطق هاى زبانى خود را دارد و در عين استقلال و بدون اين كه بازنماى جهان هاى ديگر (منطق هاى زبانى ديگر) باشد، مى توان از آن به سمت ذهنيت يا واقعيت (جهان هاى ديگر) حركت كرد، نه به قصد رسيدن به «خود» آنها كه شدنى نيست، به قصد احضار آنها با «خواندن» و نشان دادن خوانشى از آنها به نحوى كه خود اين چگونگى كه از آن داريم حرف مى زنيم هم بخش جدانشدنى شعر باشد.

.بديهى است كه اين «چگونگى» در «شعر متفاوط» سازنده يك مكانيسم خاص و تكرار شونده نيست. نه براى شاعر و نه براى خواننده احتمالى و متكثر شعر. بنابراين ايجاد يك امر عادتى نمى كند و همان طور كه شعر، منطق درونى خود را مدام به تاخير و تعويق مى اندازد، توهم شكل گرفتن يك پديده ذهنى يا يك امر واقعى را هم در متن خود با تاخير دائم مواجه مى كند.

هر شعر «متفاوط» يك ارگانيسم زبانى پوياست كه با پويايى ذهنيت خواننده احتمالى و متكثر نيز براى ساختن لذت خواندن، آميخته مى شود. هنگامى كه عمل خواندن شعر اتفاق بيفتد و بعد جديدى به شعر افزوده شود، لذت خواندن به افقى تبديل مى شود كه «رسيدن» به آن در عين ممكن بودن معوق مى ماند.«افق» هاى زبانى هم رسيدنى نيستند، مدام به سمت شان مى رويم و مدام نمى رسيم و مدام تغيير كرده اند. پيش از اين جاهايى نوشته بودم: هر شعر «متفاوط» را فقط با خودش مى توان توضيح داد. حالا اضافه مى كنم: خود اين توضيح دادن هم از آن جا كه «خوانشى» از شعر است، مثل ديگر افق هاى زبانى، نه قطعى است و نه يك بار براى هميشه. اگرچه لحظه هايى از «شناخت» آن شعر را در خود و با خود دارد، اما هنوز به لحظه هايى ديگر از آن نرسيده است.

گفتمان «شعر متفاوط» ضمن گفت و گو با ديگر گفتمان ها و نظريه هاى شعر و طرح پاره اى از انتقادهاى نظرى، به طور مرتب خود را نيز توضيح داده است. گاهى بحث ها صرفاً نظرى بوده و زمانى با خوانش يك شعر خاص وارد يك حوزه تجربى / نظرى شده است. در تمام اين گفت وگوهاى با شعر و درباره شعر، همواره سعى شده تا به نقطه صفر گفت وگو برنگرديم. نخست با طرح چشم اندازهاى جديد براى خوانش شعر و نظريه هاى شعر و پاسخ به پرسش هايى كه زمان براى آنها پديد آورده، اين حركت تداوم يافته. در مرحله ديگر، زمانى كه شرايط ايجاب كرده، با تغيير استراتژى نوشتن، مثلاً تغيير استراتژى انتقاد مستقيم به انتقاد غيرمستقيم از يك نظريه شعرى به دليل اصرار شارح يا برخى از شارحان آن بر ايستادن در يك موقعيت خاص نظرى كه امروز ديگر جوابگوى شعر نيست، از به بن بست رسيدن گفت وگوها در فضاى شعر جلوگيرى شده. طى سال هاى اخير شمار چنين گفت وگوهايى كم نبوده اگرچه همچنان ناكافى به نظر مى رسد.

پس لازم است كه با «شعر متفاوط» هم گفت وگوهاى انتقادى به صورت پى گير ادامه يابد به ويژه آن كه «شعر متفاوط» در بحث هاى نظرى به طور مداوم نحوه توضيح خود را اصلاح كرده و در وجوه تجربى شعر هم فضاهاى تجربه نشده و بى سابقه اى را همچنان تجربه مى كند و به سابقه شعر مى افزايد. به عبارتى«شعرمتفاوط» به انتقاد از ديگرى و توضيح خود اكتفا نمى كند و با خود نيز رفتارى انتقادآميز دارد. به همين علت با همه بيان ها بيانيه ندارد بلكه همان طور كه بارها و در موقعيت هاى مختلف متذكر شده ام. هر «شعر متفاوط» بيانيه خودش مى شود. گفت وگو پيرامون «شعر متفاوط» و «تئورى تاخير» را در شعر و خوانش شعر همچنان براى خود و شما باز مى گذاريم.

 

2  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:27   محمد آزرم 

پاسخی به مقاله بیانیه به بیانی دیگر
 

بیانیه شعر حجم به بیان خود

عاطفه طاهايى: كنجكاوى درباره شعر و فكر شاعر معاصر، يدالله رويايى و وجود مطبوعاتى كه پذيراى آن است، اتفاق مهمى است كه نشان مى دهد امروزه نسل جديد ضرورت پرداختن به اين بخش مهم شعر فارسى را پس از چند دهه كم اعتنايى كاملاً درك كرده است. اما از طرف ديگر اتفاقى است افشاگر، زيرا گاهى در پرداختن به آن متوجه ابزارهاى ديگرى مى شويم كه بايد از حوزه هاى ديگرى تهيه كنيم و البته تهيه آنها زمان، پشتكار و دقت بسيار مى طلبد.

بيانيه شعر حجم يا حجم گرايى espacementalisme)) در زمستان سال ۱۳۴۸ به دنيا آمد؛ در خانه پرويز اسلامپور آن هم بعد از سه ماه بحث و جدل مداوم ميان شاعران، نويسندگان و هنرمندانى چون يدالله رويايى، محمود شجاعى، بهرام اردبيلى، بيژ ن الهى، هوشنگ چالنگى و على مراد فدايى نيا... كه عده اى سرانجام آن را امضا مى كنند و نخستين امضا نيز از آن رويايى است. اين كه چرا اين جمع چنين بيانيه اى نوشت و امضا كرد و براى كارى بى سابقه در ايران سابقه اى ساخت، اگر براى مورخان ادبى ما سئوال مهمى نبوده، قطعاً براى تاريخ ادبيات ما سئوال مهمى است. پاسخ به اين پرسش مى تواند ماهيت سكوتى را كه سال ها در مورد بيانيه اعمال شده، تا حدى روشن كند و حتى دليل انفعال ادبى- هنرى اكثر دست اندركاران بيانيه را بفهمد.