|
|
کلمات روی بخار فنجانها |
|
|
محمد آزرم 10 اسفند 1385 است. روز تولد شناسنامهای «عمران صلاحی» . شصت سالگیاش را در کلمات جشن بگیرم یا دست از نوشتن بردارم و بگذارم خاطرهها با هر سرعتی که میخواهند یا میآیند، با هر وزن و بیوزنیای که دارند و با هر طنینی که میسازند، جای نوشتن را بگیرند. از سال 1325 نمیتوانم خاطرهای داشته باشم جز آدمهایی که از آن سال برای من خاطره ساختهاند. تعدادشان زیاد نیست و بیشترشان «عمران» است.
آدمها کارخانههای خاطرهسازی هستند؛ هر کاری که میکنند خاطره میسازند؛ خاطرههایی که به یاد میآیند، بازگو میشوند، خاطرههای تازهتری برای دیگران میسازند و گاهی آنقدر با این دیگران یکی میشوند که زمان را به هم میزنند؛ گاهی زمانه را هم. به یاد هم که نیایند، خاطرات از یاد رفتهاند، آدمهای بییاد شده. دارم به آدمهای شعر فکر میکنم و خاطرههایی که ساختهاند و من مال خودم کردهام. در این یک سال 1385 خورشیدی و 2006 میلادی البته. چه فرقی میکند، همه سالها با هر مبدایی میتوانند خاطرههای ما باشند. در «چایخانه قادر مطلق» پاتریشیا اسمیت نشستهام. زنی که مثل شاعران جوان، هنوز آنقدر هیجان دارد که جهان را به هم بریزد و میریزد و باز البته در هر کدام از صفحات کتاباش. شاعر است دیگر، میتواند جهان را آنقدر کوچک و جمعوجور کند که بشود چایخانهای که قادر عظیمالشانی فقط برای رفت و آمد و استراحتی کوتاه دایر کرده است و آنوقت با هر جملهای که دلش خواست، همین چایخانه را به هم بریزد. برای چه در این چایخانه هستیم؟ شاید اقامتی کوتاه برای رفع خستگی و نه خستگی بیشتر. و بیشتر یادمان میرود همین. در همین توقف کوتاه یادم میآید «عمران صلاحی» با مرگاش در 12 مهرماه 85 این چایخانه را ترک کرده است. ولی هنوز از فنجانها بخار بلند میشود؛ هنوز کلمات رد و بدل شده بالای فنجانها در تردداند. اينجا زندگي از بنيان شعر است و همین، غریبههای از شعر را تماما ديوانه كرده. حتی اتفاق فکر شده و نیفتاده در فنجانها به قدري زيبا گفته شده كه مثل آواز حساش ميكني. صدا، حرکت لبها و کلمههایی که از تاريخهای متعدد درست شدهاند، تصویری تماما حقيقي و تماما انساني از آنچه نیست، نشان میدهند. اینجا در سیاره دیگری هستیم؛ سیارهای شبیه آنچه «کورت ونهگات» آمریکایی در «سلاخخانه شماره 5» نوشته بودش. به هر زمانی از زندگی فکر کنیم، فورا در همان زمان به سر میبریم. پس به همه زمانهایی که دلخوشمان میکنند، همزمان فکر میکنیم. ما با خاطرههایی که دیگران برای ما ساختهاند، در همه زمانها هستیم؛ حتی زمانهایی که در آن نبودهایم یا قرار است بعدا نباشیم. ما قبلا و بعدا هستیم. پس آقای صلاحی حالا که شما چند سالی تا ترک این چایخانه وقت دارید، همهجا هم پر از طنز شده، کار شما هم که همین است، شما چرا طنز را جدی نمیگیرید؟ توی چشمهایم لبخندی میزند و میشنوم: جدی گرفتن طنز، خودش یک طنز است. هم من جواب را جدی گرفتم، هم او سوال را ولی حالا که دارم این را مینویسم جدی گرفتن طنز، طنز نیست؛ فاجعه است، فاجعه. صلاحی شاعری است که با طنزهایش خاطرههای فراوانی برای آدمهایی ساخته که تعدادشان از حوصله من بیشتر است. آدمی که رفتاراش شعرتر از شعرهایش بود و حالا خاطرههایش. نه جنگی در کار بود، نه عصبانیتی؛ با لبخندی که از بین حرفها و جملههایش بیرون میآمد، یکنواختی چایخانهای را که دلیل اقامت در آن را فراموش کردهایم، به هم میریخت. من «اد ساندرز» نیستم که برای زیبایی شعرها وقتی به پایان نهایی خود میرسند، گریه کنم. راستی شاعری که از شعرهایش شعرتر میشود، پایان نهاییاش کجاست که برایاش گریه کنیم؟ آن هم شاعری که دیگران را به لبخند وا میدارد؛ وقتی بعضیها روی اعصاب آدم دارند چکمه میکوبند. نیازی به پاسخ نیست، نه به این پرسش و نه پرسشهایی که در هر صفحه «چایخانه قادر مطلق» میتوان از کلماتی که نماد حضور قادر عظیمالشان هستند، پرسید. پاسخها آدمها هستند. كنجكاوي همه جا هدايتام ميكند. خواندن نقشهاي از آگاهيام شده. به «نقطه شرقی» میرسم و شعرهای «جولی شیهان» . شعرهایی که هر کدام ضربههایی ناگهانی ولی کاملا طبیعی هستند. مثل سکته قلبی عمران صلاحی وقتی منتظر شنیدن خاطراتاش از سفر چین بودیم. بارها با تصور خندیدن چینیها با طنز صلاحی خندیده بودم. به چاپ شعرهای او با حروف چینی فکر میکردم و یاد داستان «حروف چینی» لیلا صادقی افتادم و بیشتر به خنده افتادم. به نقطه شرقی برمیگردم، جولي شيهان سورئاليستي در آشپزخانه است، از روزمره دمدستاش شعر تهیه میکند. هر شعری باید طعم خودش را داشته باشد ولی همهشان به هر حال باید لذیذ باشند. هرچند که لذت بردن از طعمها را باید یاد بگیریم. نباید به طعمی عادت کنیم، به تفاوت طعمها باید اهمیت بدهیم تا تکرار یک طعم خاص لذت غذا خوردن را ضایع نکند. خب جولی شیهان سوررئالیست حتما روش درست کردن غذاهایی برای ذائقههای مختلف را خیلی خوب بلد است البته با کلمات. کاری که عمران صلاحی هم با شعرها و طنزهایش همیشه بلد بوده. اخموترین، عصبانیترین و غیرقابل تحملترین آدمها را به لذت بردن از خواندن یا شنیدن حرفهایش ناچار میکرد. چاره بیچارگی این جور آدمها شدن، حتی برای لحظهای، کار ضربه ناگهانی شعرهای نقطه شرقی را هم انجام میدهد. جولی شیهان تهيه كننده مستند روياها است. شاعری هميشه نترس و يك زيباي بيادعا. نقطه شرقي، لانگآيلند است، درسته؟ درست ولی چرا تهران نباشد. هنوز اينجا هم شعرهايي هستند كه مثل خورشيد دم غروب محو ميشوند فقط براي این که فردا دوباره طلوع کنند، روشن شوند و روشن کنند، بازتاب و شکست نورشان چشمها را خیره کند، بسوزند و بسوزانند. نقطه شرقی حماسهاي فاميلي است، درسته؟ درست و من عميقا شعرهاي جولي را حفر ميكنم، نشاط و حرارت آنها را و خاطرههایم را مثل زمینی که برای مخفی کردن لبخند عمران حفر شده بود. به ماندگاری شعر و خاطره شک دارم ولی لااقل خاطرههای از او تا سالها مثل طلوع و غروب خورشید همه جا همراه ما هستند. از عمران صلاحی درباره ماندگاری شعر پرسیده بودند و او گفته بود: « امروز نميتوان پيشبيني كرد، كه چه شعري ماندگار است؛ چرا كه تلقي امروز ما با گذشته فرق دارد. حتا خودم هم معيار تشخيص شعر را از دست دادهام و نميدانم به چه چيز بايد بگويم شعر و چه چيز شعر نيست.» و همین شک کردن به شعر برای شاعر زیباست، همین بیادعایی که حکم هست و نیست صادر نمیکند. در همین گفتوگو حرف جالبی زده بود عمران: « درباره ماندگاري اثري امروز نميتوان قضاوت كرد و تصميم گرفت. بهنظر، شعر هم شانسي است؛ شاعراني داريم كه زياد شعر ميگويند و به كارشان هم مسلطاند، اما مطرح نميشوند و برخي ديگر هم شلختهوار شعر ميگويند، ولي ميبينيم شعر آنها بيشتر مطرح ميشود.» شلختگی برای من خاصیت به یادآوردن خاطرهها است مثل حالا که با نوشتن دارم احضارشان میکنم، بیبرنامه و کاملا اتفاقی. همین شلختگی و حرفی که عمران زده و تعجبی که پنهاناش نمیکند کتاب دیگری از اتفاقهای ادبی 2006 را به یادم میآورد: «زن جهان» اثر «پاتريشيا اسپيرز جونز» ، که آدم را به سمت جهانی لذتبخش هل ميدهد. پاتريشيا پايانهاي مختلفی را برای هر شعرش به كار ميبرد. شعرها هم مثل آدمها میتوانند بیشتر از یک پایان داشته باشند، اگر یاد بگیرند چطور انتخاب کنند که معمولا نمیگیرند و اگر حق انتخاب از آنها سلب نشود که اغلب میشود. «زن جهان» نگاهي آگاهانه به این حق انتخاب دارد، بدون این که خواننده احتمالی را مجبور به یک گزینه خاص کند. اين كار نقادانهای با فرم است که «پاتريشيا اسپيرز جونز» از پس آن برآمده و اگر در تهران زندگی میکرد جزو شاعرانی ردهبندی میشد که شلختهنویس هستند و امیدی به ماندگاری شعرشان نیست. نیست؟ به هر حال این تمهید از كتاب او سطحي تاريك/ روشن برای منتقدین اروپایی ميسازد و امری آشنا برای شاعری که در تهران زندگی میکند. دوباره به یاد این حرف عمران میافثم که « معيار تشخيص شعر را از دست دادهام » و به شعری از « اسپيرز جونز» نگاه میکنم که از آنچه «ساندرا پين» از شعرهاي پاتريشيا و ديگران به صورت فايل «html» درآورده است حرف ميزند و سايتي است كه بايد ديد. حالا در وب روي صفحه سوم براي ديدن تجربه شيمر كليك میکنم، روي پنجمي براي خواندن و فهمیدن: « او چه شناختي از من دارد» بيشتر احساساتٍ (نمیگویم چون در تهران ممنوع است) ، روی اين دوکلمه کلیک میکنم اما در تهران مسدود است. اگر، چطور انتخاب کردن را بلد باشی اما حق انتخاب از تو سلب شده باشد؟ نیازی به ادامه این پرسش نیست، تکنولوژی خود سلب کردن را با باز کردن یک پنجره دیگر سلب میکند. حفرهای در خاک نمیتواند لبخند شاعر را در خاطرهها ببلعد و مخفی کند. معیار تشخیص شعر را از دست نده آقای صلاحی، همین رفتار تو شعر است، آنها که زیاد شعر میگویند، بلد نیستند رفتارش کنند؛ تو بلدی. بلدی حتی اگر راز شلختهها را در نوشتن کشف نکرده باشی. با این حرفها دارم «روي زمين» را میخوانم آخرين شعرها و مقالهای از «رابرت كريلي» . راوی این شعرها باید انسان فروتنی باشد، خیلی فروتن و خیلی دلنازک. آقای صلاحی آدمهای اینطوری، خیلی شاعراند؟ برداشت من از «روی زمین» است، آخر وزنهایی به این سرزندگی برای شاعری در این سر زندگی، کمی عجیب است. نیست؟ هر آدمی حتی شاعر، میتوانست اینطور و با این ریتم فکر کند؟ و با بعد هم با یک فکر بکر شعرش را تمام کند، انگار که هر شعر عمر تازهای است که دارد تجربهاش میکند. یعنی ممکن است این سطرها هر کدام بازتاب یکی از لحظههای به یاد ماندنی عمرش باشند؟ چرا نباشند. شاعرانی هم هستند که در سطرهای شعرشان زندگی میکنند ولی لحظههای زندگی تو بعدا شعر می شوند عمران صلاحی. بعدا که شاعران از خاطرههای از تو سطر میسازند. این اواخر به باوری در شعر رسیده بودی که دلیل سرزندگی همیشگی تو را روشن میکرد : «آنچه امروز به آن رسيدهام اين است كه بايد به جاي وزن به توازن توجه داشته باشيم. رسيدن به نوعي تعادل كه ساختار شعري را ميسازد. چون شعر هنري سمعي است كه با موسيقي ارتباط داشته و دارد. به همين دليل حتي وقتي شاعر در خلوت خود شعر ميگويد با توجه به آهنگ پنهان در كلمات انگار شعري مي گويد تا بلند خوانده شود. پس طنين كلمات خيلي مهم است. شاعر براي رسيدن به هماهنگي و توازن بايد از هر روشي بهره ببرد، نه فقط از اوزان عروضي. » هنوز «روی زمین» را ترک نکردهام، به مقطع درخشاني از «سرآغاز كشتزار» رابرت دانكن، میرسم که روی زمین را دنبالهرو خود کرده است: «ميتوانستم هميشه پاسخ بدهم، عمر به آن اجازه نداد. » این حرف هرچه باشد، حتما قيافهگرفتن نيست. شاید نشان دادن ذائقه باشد. شاید وداعی دوستانه. روی زمین جایی برای همیشه ماندن نیست. وگرنه عمران برای هر اتفاقی، پاسخی به طنز داشت. و خوب که فکر میکنم، میبینم جدی ترین پاسخی که میشود به مسایل هولناک داد، همین طنز است. طنز را نباید جدی گرفت، جدیت یک امر جدی را باید با طنز خنثی کرد؛ تا وقتی چای برای نوشیدن در چایخانهای در نقطه شرقی روی زمین هست. تا وقتی مرگ آنقدر جدی است که فقط میشود با آن شوخی کرد. از روی زمین به «آن سوي نقطهچينها» تازهترين مجموعه شعر عمران میروم، کتابی كه در زمان حياتش نوشته و مجوز چاپ آن را در زمان بعد از حياتش امضا كردهاند. یک زندگی بین نوشتن و چاپ این کتاب فاصله افتاده. شاعر کتاب از این سو به آن سوی نقطهچینها رفته و طنین کلماتش را به خوانندگان کتاباش سپرده. یک امضا نباید به اندازه یک زندگی طول بکشد. آن هم وقتی ارزش این زندگی با آن امضا اصلا قابل مقایسه نیست. و این طنز نیست، فاجعه است. |
||
|
2
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 11:47 محمد آزرم
|
||