تبليغاتX
تفاوط
تفاوط
شعر متفاوط
شعر و ساندويچ
 

محمد آزرم

 



در زماني نه چندان دور چاپ کتاب شعر براي شاعران در حکم مشروعيت بخشي به فعاليت ادبي/ هنري آنها بود. شعري که کتاب نشده بود، انگار رسميت پيدا نمي کرد. کتاب شعر منزلتي داشت که صفحه به صفحه بين شعرها قسمت مي شد و خواننده هاي کتاب، هم به خاطرش پول مي دادند و هم وقت صرف مي کردند. رسميت کتاب شعر از سنديت آن مي آمد. هر شاعري همه شعرهايش را کتاب نمي کرد. گزينه کردن شعر، آن هم با مشورت آدم هاي باتجربه اين حوزه، رسم رايجي بود که حالا ديگر نيست. شايد فقط تعارف هايي از آن مانده باشد. شايد هم شاعر تجربي امروز مي داند که تجربه شعري مساوي تثبيت زمان نيست، ميل به تغيير مداوم زمان است. سنديت کتاب شعر باعث مي شد که شاعر در برابر شعرهاي چاپ شده احساس مسووليت کند. چرا که هر کار ضعيف، بسيار ساده تبديل به حربه يي براي انتقاد از شاعر و البته گاهي وقت ها، شعر مي شد. هرچند از ياد نبريم که شعرنفهمي محافظه کارانه هم گاهي با چنين امري جا عوض مي کند.

نمايشگاه کتاب تهران، دست کم در زمينه شعر، يادآور چنين موقعيت از دست رفته يي است. زمانه عوض شده و عوض افسوس خوردن بايد اقتضائات آن را درک کرد. ديگر چاپ کتاب شعر، نماد صلاحيت نيست، نشان خوش خيالي است. چاپ کتاب به تنهايي شاعر را تثبيت نمي کند، رسانه، بوطيقاي فردي، اصرار و استمرار بر خلق امر تجربي هم لازم است. پارسال در چنين روزهايي بود که خبرنگار کتاب يکي از خبرگزاري ها درباره نمايشگاه کتاب و نحوه شرکت در آن، از من سوال کرد. پاسخ من عدم مشارکت بود و اکتفا به گشتي و بازديدي در غرفه ها شايد، اما نه در جست وجوي کتاب شعري خاص. شعر خاص کمتر به کتاب شدن مي رسد، اگر هم کتاب شود، کمتر به نمايشگاه مي رود. پخش هم که نمي شود، فقط رودررو به شاعران ديگر، هديه مي شود. به هر حال در بازديد از نمايشگاه کتاب تهران، معلوم شد بازار پيک نيک و ساندويچ و نوشابه گازدار، رونق بيشتري دارد تا کتاب. همين امر وادارم کرد شعر- عکسي بسازم و در وبلاگ شخصي ام قرار دهم. نام شعر، «نمايشگاه کتاب تهران» بود؛ بيانيه يي تصويري اما گويا که در فرمي نامتداول و ژانري غيرمعمول شکل گرفته بود. در تمام اين شعر- عکس به طور افراطي، ساندويچ هاي چاق و قوطي هاي وسوسه آور نوشابه به چشم مي خوردند، خوب که دقت مي کردي بين اين رديف هاي محرک اشتها، يکي دو جلد کتاب هم به چشم مي آمد. به جاي مواجه شدن با قفسه هاي کتاب، مخاطبان احتمالي اسير رنگ هاي زنده و جذاب خوراکي ها مي شدند.

در اين شعر- عکس انتقادي، همان طور که از «نمايشگاه کتاب تهران» تنها نامي باقي مانده و کتاب ها ناپديد شده اند، شعر در مفهوم سنت نوشتاري هم به غياب افتاده. در اين اثر کلمه ها از کار نيفتاده اند، اصلاً کاري به آنها محول نشده. اصلاً نيستند که کاري به آنها سپرده شود؛ فقط سه کلمه عنوان شعر باقي مانده. وقتي از امري فقط عنوان آن باقي مي ماند نبايد انتظار داشته باشيم، کارکردهاي قبلي آن همچنان حفظ شود. به قول «هوگو بال» شاعر «دادا» که گفته بود؛ «هنر براي ما فرصتي براي نقادي از عصري است که در آن زندگي مي کنيم» ، اين شعر هم با نمايش رفتاري عکس محور، عصر خودش را نقد مي کند. پارادوکس قضيه اين جا است که خود اين شعر بيگانه از کلام، بخشي از عصر خودش است. عصري که در آن لذت خوردن غذا در يک نمايشگاه کتاب از لذت خريد کتاب مشهودتر است. به کتاب ها نگاه مي کنيم و دل نمي بنديم اما با نگاهي اسير غذاهاي چرب و نوشابه هاي شيرين مي شويم.در زمانه يي که کتاب هاي بي مجوز مانده، تفکر الکترونيکي را تجربه مي کنند، بسياري از کتاب هاي چاپ شده شعر، بدون اين که کلمه در آنها به غياب افتاده باشد، از نامي که بر خود حمل مي کنند تهي شده اند. شعر را مثل نامي که نمي نامد و ناميده نمي شود، از جلدي به جلدي قرض مي دهند. نام قرضي اما فرض هاي ما را براي اين که شعر بايد امري خلاق و نو باشد حتي اگر با تلفيق و آميختگي به دست آمده باشد، محقق نمي کند. مدت ها است در چنين کتاب هايي با تکرار و تقليد آنچه در شعر صورت پذيرفته، روبه رو مي شويم. چرا بايد وارد بازي يي شد که نتيجه اش از پيش تعيين شده؟ نه حرفي براي گفتن، نه فرمي براي نوشتن. از کتاب، ظاهر کتاب مانده که حتي به شعر بودن هم نمي تواند تظاهر کند. بازي چاپ کتاب شعر، همچنان از درخت ها کشته مي گيرد.کتاب هاي شعري هم هستند که فقط به اين علت کتاب شده اند که شاعر معمولاً جوانشان، مفهوم کتاب را تا حد ابزاري براي مجموعه سازي در نظر گرفته و شعري را که کتاب شدن، ديگر کمکي به آن نمي کند، کتاب کرده است. بسياري از گروه دوم، شعرهايي بيان گرا و تابوشکن هستند که نه به سلامت از هفت خوان سانسور بررس ها مي گذرند و نه مي توانند در موقعيت کتاب، براي مخاطب احتمالي، تاثيرگذار باشند. اين شعرها را بايد با صداي بلند و به صورت شفاهي خواند و در صورت نياز، ضبط کرد. نه لزوماً با صداي شاعر، با صداي فردي که هنر بيان و بازيگري با صدا را مي شناسد. مهم نيست که اين شعرها تجربه شخصي شاعر باشند يا تجربه شخصي ديگر، مهم بيان معترضانه و هجو آميز آنها نسبت روزمره يي است که مدام همه چيز را به چالش مي کشد. روزمره يي که بيان سنتي شعر به هيچ وجه از عهده انتقاد از آن برنمي آيد. رک گويي و کاربرد خشن کلمات و پرداختن به مسائلي که براي سال ها و نسل ها، حکم تابو، داشته اند، از جمله امتيازهاي مثبت چنين شعري است. اما تابو وقتي شکسته شد، ادامه دادن به همان تابوشکني امري ناشي از ساده لوحي است. از کتاب هايي که نام شعر دارند و باب ميل سليقه هاي نظارتي و جشنواره و سرو و سکه هستند، هم بگذريم که حاجت به بيانش نيست.

2  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:55   محمد آزرم