تبليغاتX
تفاوط
تفاوط
شعر متفاوط
نیمایی که یک‌تنه انقلاب کرد
 

شش يادداشت برای شرايط فعلی (۱)

محمد آزرم

مانده پای آبله از راه دراز/ بر دم دهکده مردی تنها/ کوله‌بارش بر دوش/ دست او بر در، می‌گوید با خود:/ - «غم این خفته‌‌ٔ چند/ خواب در چشم ترم می‌شکند!»/

«نیما یوشیج» نخستین شاعر فارسی‌زبان است که به تنهایی، در شعر و نظریه شعر فارسی مفهوم «انقلاب» را اجرا کرده است. شوخی نیست یک‌تنه ایستادن مقابل تنها سرمایه فرهنگی ملتی و با صدای بلند پایان‌اش را اعلام کردن. برای توصیف چنین کاری باید قطاری از صفت‌ها را حرکت دهیم تا لحظه‌ای دشواری آن را دریابیم. لحظه‌ای خود را جای نیما بگذارید و فکر کنید به نخستین باری که مقابل ادبای ریش‌ و سبیل‌دار مدعی شعر فارسی، قرار است قواعد و قانون تخطی‌ناپذیر آنان را بشکند و صدای این شکستن را در گشاد شدن چشم‌ها و پریدن رنگ‌هایشان، بشنود.

نیما با نوشتن شعرهای آزاد از قواعد کلاسیک‌، دوباره شعر را در زبان فارسی نام‌گذاری کرد. وقتی چیزی را برای نخستین بار می‌نامید، هم عملی شاعرانه انجام داده‌اید، از منظری زبانی/ فلسفی البته، و هم عملی انقلابی. چرا که بعد از نامیدن شما، چیزی پدیدار می‌شود که تا پیش از آن وجود نداشت. نامیدن شما نیستی را به هستی می‌آورد، مناسبات را دگرگون می‌کند، ارتباط‌های تازه می‌سازد و تغییری در وضعیت موجود پدید می‌آورد که تا پیش از این، بی‌سابقه بوده.

کار انقلابی نیما بارها دشوارتر از این امر بوده است. چرا که نخست باید آنچه را که قبلاً برای قرن‌ها شعر نامیده شده بود، نام‌زدایی می‌کرد و بعد همین نام را به امری نو می‌بخشید که اختراع خودش بود. نام قدیمی با خود بار فرهنگی عظیمی را حمل می‌کرد که در ذهن و باور مردم جاخوش کرده بود. نیما آن‌‌قدر شجاعت داشت که اعلام کند از این نام، فقط نامی باقی مانده و آنچه از گوش‌ها به مغزها می‌ریزند، فقط حاوی هیچ است؛ امر تهی است و باری که ذهن‌ها را سنگین می‌کند همه از این نام است نه از آنچه خود را با آن می‌نامد.

مرد تنهای شعر اما مرد همراه مردم بود. هم انقلاب مشروطه را دیده بود و هم استبداد قبل و بعدش را. اگر نیما سعی می‌کند شعر را به زبان روزمره نزدیک کند علت‌اش همین همراهی است. جنس زبان باید جنس زمان را هم نشان دهد. اگر چه خواهان اعتلای زبانی شعر هم بود و در صرف و نحو زبان هم، انقلاب خودش را تسری داد تا آن را بسازد و حفظ کند.

نیما که بین آن همه مدعی انقلاب و نوخواهی در شعر، تنها فردی است که درک درستی از این مفاهیم دارد، از توانایی در شعر و ناتوانی‌ برای بیداری مردم بی‌قرار می‌شود. درک موقعیت زمانه، احساس مسئولیت‌ او را تشدید می‌کند: دست‌ها می‌سایم/ تا دری بگشایم/ بر عبث می‌پایم/ که به در کس آید/ در و دیوار به هم ریخته‌شان/ بر سرم می‌شکند./ ( از شعر می‌تراود مهتاب)

در شعر «یک نامه به یک زندانی»  نیما با نزدیک شدن به زبان مردم در بند مانده‌، خطاب به شخصی که می‌تواند «خود» دیگرش باشد، می‌گوید: آه هم‌فکر عزیز/ آمدم بر سر این حرف چه خوب/ من بگویم به تو آنان که دگرتر بودند/ از همه آن دگران/ یک نفر زآنان نیست/ از چه این‌دم به‌سوی تو نگران/ باد توفنده چو جنبد از جا/ برد آسان با خود/ هر گیاهی که ضعیف/ هر ضعیفی که گیا/ و آنچه بگذاشت به جا/ باد رست و نه درست/ پهنه‌ور دیواری است/ که پناه من و تو/ و دل غمخواری است/ با رفیقی که او مانده ز پا/ و به من می‌تازد/

در این شعر رفتار مردمی که «بیدارخواب» مانده‌اند به همین سادگی در گفت‌وگویی که بیشتر با خود است تا دیگری، نقد می‌شود. نیمایی که برای همیشه راه انقلاب در شعر و هنر را برای آیندگان باز گذاشت، با وجود ناملایمات، هیچ‌گاه به یاس کامل نرسید و با دیدن هر نشانه‌ای پرسش از فردا را فراموش نکرد. اگر گاهی خود را خاکستر سردی در مسیری خاموش می‌بیند، گاهی هم با فریادی رسا اعلام می‌کند: من چهره‌ام گرفته/ من قایقم نشسته به خشکی/ مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست/ یک دست بی‌صداست/ من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب/

از یاد نبریم که «من» در شعر نیما من جمعی و جهانی است، پس بسیاری از تنهایی‌ها در شعر او تنهایی مردمی است که دار و ندارشان را غارت کرده‌اند و چیزی در بساط ندارند جز انتظار برای رسیدن روزهای بهتر: قاصد روزان ابری داروگ کی می‌رسد باران؟ این پرسش من جمعی در شعری است که به تنهایی قواعد نظام کهن را تغییر داد.

 

 

 

 

 

 

2  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 7:43   محمد آزرم