تبليغاتX
تفاوط
تفاوط
شعر متفاوط
اجرای شفاهی دوزخ در شعر
 

شش یادداشت برای شرایط فعلی(۵)

محمد آزرم

 

دستی در ماشین، چشم‌هامان را با دستمال سیاه/ می‌بست/ دریچه‌ای از عرق سرد/ - ترس- / ما را در خود فرو می‌برد/ به سیاهچال‌ها رانده می‌شدیم/ و آن‌گاه به شکنجه‌گاه‌ها/ و حتی در آن‌جا هم به راهروی خود ادامه می‌دادیم/

«رضا براهنی» ، شاعر و نظریه‌پرداز تاثیرگذاری در شعر امروز فارسی است و شعرهای تجربی‌ و نقادی‌های ادبی‌اش، جریانی پیوسته از تبدیل دانش تصریحی ادبی/ فلسفی, به نوع تلویحی آن، و تبدیل دانش تلویحی به تصریحی پدید آورده است. روشنفکری وجه انکارناپذیر مجموعه فعالیت‌‌های هنری/ اجتماعی او است. اما سیاسی‌ترین کار هنری او به علت صراحت مثال‌زدنی‌ای که دارد، «ظل‌الله» است. کتاب شعر «ظل‌الله» ، تجربه‌ای از نوشتن شعر با هدف بیان دقیق واقعیت است. این کتاب برای نخستین بار در سال     1354 خورشیدی در خارج از کشور منتشر شد و به همین علت از آزادی کامل بیان برخوردار است. رها از قانون و عرف و به دنبال رهایی شعر از تعریف‌های مرسوم زمان خودش. شعرها می‌کوشند از آرایه‌های زبانی تا حد امکان فاصله بگیرند یا جایی که به آن می‌رسند، زبان در خدمت بیان قرار گیرد و آرایه‌ها مسیر حرکت‌اش را تعیین نکنند. امروز داوری درباره این شعرها برای ما آسان‌تر شده اما خود شعرها برای حضور همچنان باید با قانون و عرف مبارزه کنند؛ با این همه، جایی که امکان حضور پیدا می‌کنند، دیگر نیازی به اثبات شعر بودن خود ندارند. این خاصیت آوانگارد بودن است.

براهنی در کتاب «ظل‌الله» در شعری با نام «شعر چیست» به حرکت زبان در شعر به سمت بیان‌ تشدید شده واقعیت، مشروعیت می‌دهد و آن را توجیه می‌کند: شعر/ پرتگاهی است که از فراز آن دژخیمان، شاعران را به اعماق دره‌ها پرتاب می کنند/ شعر/ درمان نیست/ درد مردی است که با سرعت دویست فرسخ در ساعت فاصله هلی‌کوپتر ارتش و دریاچه حوض‌سلطان را عمودی طی می‌کند/ شعر/ فرود عمودی ماهواره‌ای از گوشت است در میان آبشن‌های شوراب حوض‌سلطان/... شعر/ فشار عظیم چهار دست از پشت سر بر گردن شاعر است/ وقتی که شکم و دهان شاعر از آب پر می‌شود/ و روزنامه نامش را خودکشی یا اشتباه می‌گذارد/ شعر/ چشم‌بندی است که زندانبانان ایران مثل استعاره‌ای بر حقیقت چشمان تو می‌پوشند/

این شعرها در موقعیتی دوزخی، روایت می‌شوند؛ دوزخی باورنکردنی که از فرط واقعیت گاهی راوی را به فضاهای اوهام و کابوس می‌برند. برای گریز از خشونت واقعیت، چاره‌ای جز پناه بردن به تخیل مثله مثله شده نیست. اما جایی که صرفاً گزارش می‌کنند، مثل شعرهای «حسین‌زاده، سردسته جلادان» و «بیست و پنج» ، شعر برای آشکار کردن واقعیت مخفی شده و خشونت پنهان، به تعریف‌های زیباشناختی خودش هم دهن‌کجی می‌کند و همه چیز را لو می‌دهد. زبان افشاگر ممکن است با موقعیت شعر بودن در تضاد قرار گیرد به همین دلیل، این شعرها را باید به صورت شفاهی و آوایی اجرا کرد. به بیان دیگر بسیاری از این شعرها نوشتاری نیستند و در اجراهای صحنه‌ای و پرسپکتیو اصوات و آواها است که موقعیت هنری خود را به رخ می‌کشند. برای مثال می‌توان شعر «مادر گورکی» و «بحث جمعی زندانیان» را در موقعیتی شفاهی و به کار گرفتن لحن و صوت و آوا به شعری افشاگر و البته لذت‌‌بخش تبدیل کرد. در شعر «مادر گورکی» صدای ذهنی فردی که زیر شکنجه است با فحاشی‌های بازجویان و شکنجه‌گران و آواهای خود شکنجه ترکیب می‌شود. موقعیت نوشتاری آن‌طور که باید، نمی‌تواند این پیچیدگی صداها و آواها را نشان دهد، در حالی که موقعیت شفاهی این پتانسیل را آزاد می‌کند.

مساله دیگری که شعرهای کتاب «ظل‌الله» را در برابر قانون و عرف، قرار می‌دهد، و همین امر مبارزه‌ای مضاعف است، به کارگرفتن زبانی است که مرزهای اخلاق عرفی را نادیده می‌گیرد. اما وقتی که واقعیت در عین خشونت هیچ امر اخلاقی را رعایت نمی‌کند و زبان را به نازل‌ترین حد ممکن می‌رساند، شعر صوتی/ آوایی برای افشای آن و نشان دادن حدود شناعت‌، باید به حادترین شکل ممکن، این خشونت زبانی را اجرا کند. با کلیشه‌های اخلاقی نمی‌شود جهنمی را که زیر شکنجه شکل می‌گیرد، توصیف کرد. برای این کار شعر باید شکل شکنجه را در خودش اجرا کند. زبان در این کتاب، رکاکت و شناعت را مثل آینه‌ای در برابر واقعیت دوزخی می‌گیرد و چهره منفورش را برای همه آشکار می‌کند. هرچند نظمی که در اجرای شعر پدید می‌آید، به اثر وجهی زیباشناختی می‌بخشد و تا حدی امر هول‌آور، تعدیل می‌شود. «ظل‌الله» اجرای زیباشناختی دوزخ است.

 

 

 

      

 

2  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 7:29   محمد آزرم 

فروغ فرخزاد و عدالتی که جلوی آمدنش را نمی‌شود گرفت
 

شش يادداشت براي شرايط فعلی(۴)

محمد آزرم

 

آن‌گاه/ خورشید سرد شد/ و برکت از زمین‌ها رفت/ و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند/ و ماهیان به دریاها خشکیدند/ و خاک مردگانش را/ زان پس به خود نپذیرفت/ شب در تمام پنجره‌های پریده رنگ/ مانند یک تصور مشکوک/ پیوسته در تراکم و طغیان بود/ و راه‌ها ادامه خود را / در تیرگی رها کردند/ (آیه‌های زمینی)

«فروغ فرخزاد» شاعری است که در انقلاب نیمایی شعر فارسی، سهم به‌سزایی دارد. نخستین شاعر زن تاریخ ایران است که در برابر «تابو» های جامعه مردسالار با بیان‌گری زنانه می‌ایستد و شعر خود را پیش می‌برد. آمیزه‌ای از روشنفکری و حسی‌نگری در شعر است که از نخستین شعرهایش دغدغه رسیدن به عدالت دارد. شعرهایش در قالب چارپاره از عدالت‌خواهی و ستم‌ستیزی در محدوده شخصی و فردی‌اش حرف می‌زنند و به حرف زدن از امر ممنوع اکتفا می‌کنند. امر ممنوع را باید در فرم‌هایی از شعر جست‌وجو کرد که مرعوب امر عرفی نشده باشد. بسیاری از تابوهایی که جامعه مردسالار برای شاعری مثل فرخزاد، پدید آورد، اموری عرفی‌ است که قانون تلقی شده‌اند. عدالت قالب‌های کلاسیک شعر، در توازن و تعادل موسیقایی آن‌ها خلاصه می‌شود، پس رسیدن فروغ فرخزاد به بیان کتاب مقدس در شعر «آیه‌های زمینی» را می‌توان به گذشتن از عدالت قالبی و ظاهری، برای درک و دریافت فرم‌های زیباشناختی عدالت در شعر دانست. شعر آیه‌های زمینی با زبانی که یادآور لحن کتاب مقدس است، هم به بیان رخداد فاجعه می‌پردازد  و هم «هاله» و بار این لحن را نقادی می‌کند. نشان می‌دهد که این لحن، زمینی‌تر از آن است که توان عمل به وعده‌های خودش را داشته باشد. چیزی ماورایی و فوق تصور بشری در آن پنهان نیست و امروز فقط می‌تواند به کار بیان فاجعه بیاید. فاجعه‌ای که نبود عدالت، علت وقوع آن است. ‌در نبود عدالت، تعادل همه چیز به هم خورده و هر امری منفی‌ترین حالت خود را نمایان کرده است. حتی لحن کتاب مقدس به ضد خودش بدل شده و به بیان پلیدی‌ها می‌پردازد: آن‌ها غریق وحشت خود بودند/ و حس ترسناک گناهکاری/ ارواح کور و کودن‌شان را/ مفلوج کرده بود/ پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار/ چشمان پر تشنج محکومی را/ از کاسه با فشار به بیرون می‌ریخت/ آن‌ها به خود فرو می‌رفتند/ و از تصور شهوتناکی/ اعصاب پیر و خسته‌شان تیر می‌کشید/ اما همیشه در حواشی میدان‌ها/ این جانیان کوچک را می‌دیدی/ که ایستاده‌اند/ و خیره گشته‌اند/ به ریزش مداوم فواره‌های آب/

فرخزاد در این شعر پس از توصیف فضایی دوزخی، علت فاجعه را در چند سطر بیان می‌کند: خورشید مرده بود/ و هیچ‌کس نمی‌دانست/ که نام آن کبوتر غمگین/ کز قلب‌ها گریخته ایمان‌ست. اما ایمان به چه؟ به «عدالت» که کلمه‌اش حتی از شعر «آیه‌های زمینی» گریخته و در غیاب‌اش، جهان به عقوبتی سنگین مجازات شده است.

فروغ فرخزاد در شعر «کسی که مثل هیچ‌کس نیست» آرزوی عدالت را بین همه قسمت می‌کند تا شاید آن کبوتر غمگین را به قلب‌ها باز گرداند: کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می‌آید/ و سفره را می‌اندازد/ و نان را قسمت می‌کند/ و پپسی را قسمت می‌کند/ و باغ ملی را قسمت می‌کند/ و شربت سیاه سرفه را قسمت می‌کند/ و روز اسم نویسی را قسمت می‌کند/ و نمره مریضخانه را قسمت می‌کند/ و چکمه‌های لاستیکی را قسمت می‌کند/ و سینمای فردین را قسمت می‌کند/ و رخت‌های دختر سید جواد را قسمت می‌کند/ و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می‌کند/ و سهم ما را هم می‌دهد/ من خواب دیده‌ام. «کسی که مثل هیچ‌کس نیست» خود عدالت است، مفهومی که باید به آن باور داشت تا حداقل سهم انسان از زندگی، برآورده شود. عدالتی که آمدن‌اش را دختر بچه‌ای نه ساله باور کرده است و می‌داند برای نجات از دورخی که انسان گرفتار آن است، جز تقسیم پایین‌ترین سطح زندگی بین مردم چاره‌ای نمانده است. آرزوهای راوی نه ساله شعر، نشان می‌دهد که همین سطح از زندگی هم از او دریغ شده. عدالت غایب شده کسی جز «خود» درونی انسان نیست و به همین علت هیچ حاکمی توانایی مقابله با آن را ندارد: کسی می‌آید/ کسی می‌آید/ کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست/ کسی که آمدنش را نمی‌شود گرفت/ و دستبند زد و به زندان انداخت.

عدالتی که شعرهای فرخزاد انتظار آمدنش را داشتند، تاکنون نه چهره نشان داده و نه پاسخی به پرسش راوی نه ساله شعر: چرا کاری نمی‌کنند؟ چرا کاری نمی‌کنند ؟

 

 

 

 

 

2  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 7:34   محمد آزرم 

اخوان شاعر همیشه معترض
 

شش یادداشت برای شرایط فعلی(۳)

 

محمد آزرم

 

 به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ/ بعد از آن‌ که رفته باشی جاودان بر باد/ هرچه هرجا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن/ همچو ابر حسرت خاموش‌بار من/ ای درختان عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور/ یک جوانه‌ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند / ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود / یادگار خشکسالی‌های گردآلود/ هیچ بارانی شما را شست نتواند (پیوندها و باغ)

این خشم و خروش کلامی و لحن حماسی و رجزخوانی، در شعر پس از نیما، فقط از عهده زبان مطنطن «مهدی اخوان ثالث» ساخته بود. شاعری که به تعبیری، از خراسان دیروز به مازندران امروز، پلی از شعر زده بود تا میراث شعر کهن فارسی را به انقلاب نیما برساند. اخوان شاعر همیشه معترض شعر پس از نیما است. در بسیاری از شعرهایش علیه وضع موجود، با ایهام و استعاره و کنایه مطایبه‌آمیز سخن می‌گوید. اما وضع مطلوب‌اش آینده‌ کامل نیست، آینده در گذشته است. انگار که تاریخ در تولد اخوان اشتباه کرده و در جا و زمانی که نباید او را به دنیا تحویل داده است یا مکان درست بوده اما زمان، آن زمانی که باید باشد نیست. شعر اخوان شعری  متعهد به اجتماع و علیه جباریت است و نشانه‌های زبانی زندگی امروز را هم دارد، اما به جای احضار گذشته تاریخی یا حتی خیالی مطلوب به حال حاضر، حال را به گذشته برمی‌گرداند و همان جا تثبیت‌اش می‌کند. پس عکس تعبیری که گفتیم، مازندران امروز را به خراسان دیروز می‌برد و همان جا نگهش می‌دارد. سطرهای شعر ابتدای یادداشت را دوباره بخوانید! این رجزخوانی عتاب‌آلوده که با زنجیر فاعلاتن‌ به گوش مخاطب می‌کوبد، فقط از هوش آشنایان به شعر کهن گذر می‌کند. فضا و بیان استعاری به جای آن بیان‌گری‌‌ که شاعر خود را به آن متعهد می‌داند، از موضوع خودش دورتر و دورتر می‌شود. بلاغت شعر اخوان، امری انکارناپذیر است، زیبایی‌های گوش‌نوازی هم دارد، اما همین ویژگی‌ها از اجتماع امروز به ادبیات گذشته ارجاع‌اش می‌دهد. امری که با روشنفکری در تضاد است. اما اگر اندکی صاحب هوش کهن‌نیوش باشی از بازی‌های بلاغی شعر اخوان لذت هم می‌بری و آنچه می‌گوید را هم تایید می‌کنی: چه می‌گویی که بی‌گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟/ فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست/ حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است/ و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده/ به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است/ حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است (شعر زمستان)

هشدارهای اخوان در شعر زمستان، برخلاف تصوری که از شعر متعهد ارایه می‌شود، قبل از هر چیز محرک لذت بردن از زیبایی نئوکلاسیک شعر او است، نه آگاه کننده مردم از امری یا وضعی. زمستان استعاری شعر اخوان، استعاره‌ای فاش شده است و همین امر در موقعیتی پارادوکسیکال، هم انرژی آن را خنثی می‌کند و هم در آن انرژی دخیره می‌کند. گاهی باعث ناراحتی وضع موجود می‌شود و زمانی وضع موجود حتی همراهی‌اش می‌کند. زبان شعر اخوان و بازی‌های بلاغی آن خود به خود چنین امکانی را فراهم کرده است.

به تعبیری، این شعر و بسیاری از شعرهای اخوان در دام بلاغت خود می‌افتند و کارایی اجتماعی‌ای که نیت‌شان بوده، مختل می‌شود.

اخوان اما با همين استعاره‌سازي، در شعر روايي‌اش جباريت را با زبان طنز، دست مي‌اندازد و تحقير مي‌كند. براي مثال در شعر «ميراث» با اين كار تاريخ و شيوه شكل گرفتن آن و تضادي را كه با واقعيت‌ها دارد، نقد مي‌كند. آن چه در شعر او نقادي مي‌شود هنگام خواندن شعر، تعميم پيدا مي‌كند و همين امر هم باعث لذت است و هم باعث دردسر. لذت براي خواننده و دردسر براي چاپ شعر: اين دبير گيج و گول کوردل: تاريخ/ تا مذهب دفترش را گاهگه می‌خواست/ با پريشان سرگذشتی از نياکانم بيالايد/ رعشه می‌افتادش اندر دست/ در بنان درفشانش کلک شيرين سلک می‌لرزيد/ حبرش اندر محبر پر ليقه چون سنگ سيه می‌بست/ زانکه فرياد امير عادلی چون رعد بر می‌خاست/ هان، کجايی، ای عموی مهربان! بنويس/ ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نيمه شب ديديم/ ماديان سرخ يال ما سه کرت تا سحر زاييد/ در کدامين عهد بوده ست اين‌چنين، يا آن‌چنان، بنويس/ ليک هيچت غم مباد از اين/ ای عموی مهربان، تاريخ/ پوستينی کهنه دارم من که می‌گويد/ از نياکانم برايم داستان، تاريخ/

شعر اخوان همان پوستين روزگارآلود است كه در برابر تحريف‌ها و دروغ‌گويي‌ها، واقعيت اجتماع را آشكار مي‌كند.  

 

 

 

 

 

 

 

2  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:41   محمد آزرم 

شاملو شاعر انسان و آزادی
 

 

شش يادداشت برای شرايط فعلی(۲)

 

محمد آزرم

 

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند/ کوچک/ همچون گلوگاه پرنده‌ئی/ هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی‌ماند/ سالیان بسیار نمی‌بایست/ دریافتن را/ که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است/ که حضور انسان/ آبادانی است./ (از شعر ترانه بزرگ‌ترین آرزو)

«احمد شاملو» شاعر سرودن از انسان و آزادی است. شاعری که به فاصله کوتاهی پس از انقلاب نیما در شعر فارسی، راه خود را با نوشتن شعر منثور، از او جدا کرد. این جدایی اما در نهایت به سود شعر فارسی بود. چرا که تجربه شاملو در نوشتن شعر به زبان نثر و نقبی که به نثرهای تاریخی قرن چهارم هجری و لحن کتاب مقدس زد، به خودی خود انقلاب دیگری در شعر فارسی محسوب می‌شود. به جز شاملو البته «هوشنگ ایرانی» هم دنباله‌رو شعر نیما باقی نماند و راهی یکسر جداگانه و تجربی در شعر را برگزید. اما «ایرانی» به سراغ ادبیات «ودایی» رفت و شاملو به سروقت لحن زبانی «عهد عتیق» . زبان و تفکر ودایی برای ادامه شورش هوشنگ ایرانی در شعر فارسی، آن‌قدر غریبه بود که بیش از چهار سال دوام نیاورد و به سکوت نیروانایی‌اش رسید. سکوتی که پنجاه سال بعد در آغاز دهه هشتاد خورشیدی، شعر «متفاوط» موفق به شکستن آن شد. اما لحن کتاب مقدس و ترکیب آن با نثر قرن چهارم و البته از چشم‌انداز شاعران چپ جهان به شعر نگاه کردن، زبان شعر شاملو را سی سال به زبان بلامنازع شعر فارسی تبدیل کرد.

شاملو از بوطیقای نیمایی سرپیچی کرد تا در شعر هم به همان آزادی‌ برسد که از آن حرف می‌زند. معترض بودن و تفکر انقلابی داشتن برای شاعری که درکی زیباشناختی از این مفاهیم نداشته باشد، با امر تهی تفاوتی ندارد. حرکت شاملو در نثر و آفریدن شعر از آن، سرودخوان کردن آزادی در شعر فارسی است. اگر انقلاب نیما در شعر، به علت ایستادن در برابر معنای تثبیت شده شعر و ساختن مفهوم تازه‌ای برای آن، ارزشی عظیم دارد، حرکت انقلابی شاملو هم منجر به شکل گرفتن موقعیتی با همین اهمیت برای شعر امروز شده است. شاملو شعر فارسی را از اجبار منظوم بودن آزاد کرد، هرچند در این راه به هر حال با هوشنگ ایرانی، به اندازه همان چهار سال آوانگارد بودن او، شریک است.

شاملو با آزاد کردن زبان از عروض اجباری، حتی از نوع نیمایی و گسترش یافته‌اش، به دنبال آبادانی و ساختن شعر بود تا به حضور انسانی شاعر معناهای تازه‌ای بدهد. اما در این تجربه مداوم، برای ساختن شکل‌های کلامی مورد نظرش مرزهای دیگری برای زبان شعر ساخته است که تا حدی ناگزیر بوده‌اند. می‌گویم، تا حدی، چراکه بعد از رسیدن به این مرزهای کلامی و چگونگی آرایه‌های آن، حرکتی برای رسیدن شعر به آزادی بیشتر، صورت نداد. می‌توان گفت مثل نیما، به دستور زبان شعری که خودش ساخته بود قناعت کرد. علت این امر هم به جز پسندها و ادراک‌های زیباشناختی، به شرایط تاریخی ظهور این تعریف از شعر برمی‌گردد. شرایطی که بیش از هر زمان دیگری به تثبیت تعریف‌های هنری از جمله شعر، نیاز داشت.

شاملو می‌دانست که هنر هیچ تعهدی ندارد و امری ملتزم نیست بلکه این شخص هنرمند است که می‌تواند احساس التزامی انسانی و اجتماعی داشته باشد و آن را در هنرش آشکار کند. پس اگر در شعرش از درد مشترک فریاد می‌زند، درواقع از درد خودش فریاد می‌زند و برای آزادی خودش، به مبارزه‌ای کلامی ادامه می‌دهد. اگر به تعبیری، شعری به سفارش اجتماع می‌نویسد، از سر وارستگی است نه به علت وابستگی. چرا که می‌داند شعری که زیبا نباشد، ذهنی را روشن نمی‌کند، زیر اجاقی را شاید. اما خواننده شعر شاملو هم می‌داند که اگر با شعری به هر علت همراه می‌شود، این شعر می‌تواند فریاد و صدای خود خواننده هم باشد. حتی در شعری که سخن به ملامت مردمی گشوده می‌شود که رسم انسانی را فراموش کرده‌اند و به شاعر، با سلب آزادی‌اش، اسارت و خاموشی تحفه داده‌اند: مرگ من سفری نیست/ هجرتی ست/ از سرزمینی که دوست نمی‌داشتم/ به خاطر نامردمانش./ خود آیا از چه هنگام این چنین/ آئین مردمی/ از دست/ بنهاده‌اید؟/ (از شعر شبانه)

 اما زمانی دیگر شاعر به مخاطب‌اش تاکید می‌کند که «انسان دشواری وظیفه است» و یادآور می‌شود: دستان بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان در برکشم/ هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده/ هر بدر کامل و هر پگاه دیگر/ هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را/ (از شعر در آستانه)

 

 

2  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:38   محمد آزرم