|
|
شعر عامهپسند چيست؟ |
|
|
ويليام باتلر ييتس ترجمهي محمد آزرم «ويليام باتلر ييتس» در سال 1865 در «دابلين» متولد شد . پدرش «جان باتلر ييتس» نقاش نامدار ايرلندي بود. ييتس در هجده سالگي وارد مدرسه هنري «مترو پوليتن» دابلين شد و مدتها در انتخاب رشته هنري خود بين ادبيات و نقاشي ترديد داشت. ولي سرانجام عشق به شعر او را به عالم ادبيات كشاند. ييتس نخستين شعرش را در 21 سالگي در مجله ادبي دابلين منتشر كرد. نخستين شعرهاي او سويههايي نمايشي داشت و از «اسپنسر» و «شلي» تاثير گرفته بود. بعدها شعر ييتس داراي سويههايی فولكلوريك و سرشار از اساطير سلتي شد. «ييتس» در ابتداي زندگي هنري خود به تئوري «هنر براي هنر» اعتقاد داشت و از شعرهايي كه با هدفهاي سياسي نوشته شده بودند، انتقاد ميكرد. اما بعدها نگاه زيباشناختي او در شعر داراي گرايشي سياسي شد. «ييتس» در سال 1898 با همکاری دوستاناش «تئاتر ادبي ايرلند» را تشکیل داد. در بيانيهی تشکیل آن، از نويسندگان ايرلند دعوت شده بود تا در آثار خود به موضوعهاي ايرلندي بپردازند و به احساسات و باورهای ملت ايرلند توجه کنند. بروشورهاي این گروه در سالهاي 1899 و 1900 نشان ميدهد که در انتخاب نمايشنامههاي اجتماعي و نمايشنامههاي اساطيري و فولکلوريک، تعادل، رعایت میشده است. ویلیام باتلر ییتس آثار مهماش را پس از گرفتن جایزه نوبل در سال 1923 نوشته است. هرچند او نوبل را به خاطر نمایشنامههایش دریافت کرد ولی به نوشتن شعر ادامه داد و مجموعه شعرهای قوهای وحشی در کوله، مایکل روبرتس و رقصنده، برج، پلههای مارپیچ و مجموعه آخرین شعرهایش ییتس را به شاعر بزرگ انگلیسی زبان قرن بیستم تبدیل کرد. ییتس شاعر و نمایشنامهنویس موقعیتهای تقابلی بین هنر و زندگی است. شعرها و نمایشنامههای ییتس، دارای خشمی نیهیلیستی است که منتقدانی آن را به موقعیت مبهم او در جنبش ناسیونالیستی ایرلند، نسبت میدهند. به نظر آنان عضویت پروتستانی در جنبشی کاتولیک و ضد بریتانیایی، موقعیت مبهمی بوده، آن هم وقتی پیوندهای زبانی، فرهنگی و اجتماعی محکمی با انگلستان داشته است. علاوه بر این ییتس را در زندگی دارای تردیدهایی میدانند که باعث عقبنشینیهای دورهای او به عرصه زندگی شخصی و غیرسیاسی شده است. چرا که ییتس، در دورههای درازمدت گوشهنشینی همواره هر سیاستی را تحقیر میکرد و با لحنی نفرینی میگفت: «امیدورام به درک واصل شود». این منتقدان دو گرایش اصلی در فعالیت سیاسی ییتس را ناسیونالیسم ایرلندی ضدانگلیسی و اقتدارگرایی دانستهاند. با این حال پذیرفتهاند که سیاسیترین شعرهای ییتس بیانکننده چیزی بیش از این دو گرایش است و خیالپردازی آیندهنگر و آخرالزمانی او میتوانسته هر امر سیاسی را به اسطورهای عام و جهانشمول تبدیل کند. آنچه این منتقدان فراموش میکنند این است هر شاعر و هنرمندی نخست، شاعر و هنرمند است و بعد ملیت و مذهب خاصی دارد. شعر و هنر، انسانیترین امر زندگی انساناند و بدون حضورشان هر امر سیاسی، هر قدر هم با اهمیت باشد، چیزی کاملاً بیارزش است. شاعر بودن بسیار مهمتر از ایرلندی بودن و کاتولیک یا پروتستان بودن است. هرچند ملیت و مذهب خواه ناخواه، با زبان و در زبان خود را نشان خواهد داد. همان زبانی که ییتس به عنوان زبان مشترک و همگانی، به عنوان زبان محاوره مردمان عادی به آن اطمینان داشت. همان زبان که مردمان با آن هرروز درگیر واقعیت و نه حقیقت میشوند. ییتس همه چیز را به قدرتی وابسته میدید که بتواند زبان فرهیختهی خیالپرداز را با زبان محاوره بیامیزد. ییتس بارها گفته بود: «من هرگز ناسیونالیست نیستم جز در ایرلند و به چند دلیل مقطعی». شاید دلایل مقطعی ییتس، همان شعرها و نمایشنامههای او باشند که زبان فرهیخته و خیالپردازش را با زبان روزمره مردم پیوند میزدند. ييتس در 28 ژانويه 1939 درگذشت. دبلیو. اچ. اودن شاعر نامدار درباره مرگ او در شعری نوشته است: دار و ندار ما یکصدا میگوید/ روز مرگ او روزی سرد و سیاه بود. بر سنگ قبر او این کلام از خودش نقش بسته است: ای سوار! به زندگی، به مرگ، به سردی بنگر و بگذر.
فكر ميكنم زماني در ذهنم جامعه جوان ايرلند فراروي شعر عامهپسند نشسته بود. عادت داشتيم درباره هر چيزي كه از ايرلند ميشناختيم بحث كنيم؛ مخصوصاً ادبيات ايرلندي و تاريخ ايرلند. زبان ما سلتي نبود اما متعهد بوديم در صحبتها از شاعران ايرلندياي كه به انگليسي مينوشتند نقل قول كنيم. آن وقتها ميتوانستم تاريخ تولد و مرگ و شعرهاي بسياري از مرداني كه اسمشان را هم نشنيدهايد براي شما بگويم و حالا ممكن است نام برخي از آنان را فراموش كرده باشم. قلباً ميدانستم بيشترشان شعرهاي خوبي ننوشتهاند، با اين همه، اين قصهی عاشقانه ضميمهی نام آنان بود. مثل اشتياق به شعرهاي ايرلندي كه در ذهن همه ما بود و من همه را از حفظ بودم و نه فقط براي ديگران ميخواندم كه براي خودم تكرار ميكردم كه بيشترشان خوب نوشته شدهاند يا اصلاً همهشان، اما به هر حال خوباند. «شلي» و «اسپنسر» را خوانده بودم و سعي ميكردم سبك آنان را در كارهايي «پاستورال» با هم تركيب كنم كه حالا ميدانم چندان هم شبيه نشده بود و هنوز فكر نميكنم «شلي» يا «اسپنسر» تا به حال مثل اين شعرها مرا تكان داده باشند. يك روز فكر ميكردم و ميتوانم روزهاي بسياري را به ياد آورم كه فكر ميكردم، اگر كسي بتواند سبكي پديد آورد كه سبكي انگليسي نباشد و هنوز بتواند موسيقايي باشد و رنگاميزي كلامي داشته باشد ديگراني ميتوانند با آتش آن گرم شوند و ما صاحب مدرسه عظيمي از شعر تصنيفي در ايرلند شويم. اگر اين شاعران كه هرگز انباشتن روزنامهها و كتابهاي تصنيف را با شعرهايشان متوقف نكردند، سنت نيكويي داشتند، ميتوانستند زيبا بنويسند، ميتوانستند هركسي را با شعرهايشان تكان دهند همان طور كه مرا تكان دادند. مدتي بعد از اين، فكر ميكردم اگر آنان علاوه بر نظرات سياسي، چيزي براي نوشتن داشتند اگر ميتوانستند درباره عقايد مردم مثل «آلينگهام» يا درباره افسانههاي قديمي مثل «فرگوسن» بيشتر بنويسند، آسانتر از رسيدن به سبكي خاص اين را كسب ميكردند. بعد با كيفيت تئوريزه شدني كه هنوز از اعماق قلبم مرا شگفتزده ميكرد، مطمئن بودم هيچ فردي نميتواند بيش از هنرمندي باشد كه ميهنپرستي در او اشتياقي ناب است. مصمم بودم براي نوشتن تصنيفهايي كه نويسندگاناش ميتوانستند بهتر شوند، سبكي پيدا كنم. آنان بهتر نيستند، فكر ميكنم، اشتياق من بهتر جلوه دادن آنان بود، يكي از توهمات طبيعي كه يكي به ديگري نسبت ميدهد، چرا كه دوست، هديهها را ميشناسد و ميداند مناسب سپاسگزاري نيستند، به همين علت هم بايد حركتي ميكرديم، اگر دوست، كيسه شعبدهبازياش را نداشت، نه براي بيرون آمدن از رختخواب در صبح مشكل داشتيم نه براي ترك كردن صندليهايي كه در آن جاخوش كرده بوديم. وقتي كتابهاي در قفسه خوابيدهي من زيادي آشفته بودند، دوست، چندتايي شعر از من خواست و چون فرصت خوبي بود، سرم را فكر ساختن ادبياتي بكر پر كرد كه باعث حركت من شد، آنهم بيرون از مدرسههاي هنر «دابلين» ، جايي كه بايد ميماندم و نقاشي اطرافم را ميكشيدم و بعد خودم را براي خواندن ترجمههاي بد ايرلندي به كتابخانه ميفرستادم و سرآخر براي نشستن روي فرش آتش سر به جهنم ميگذاشتم. ميخواستم به خاطر عقيدهام كه ادبيات خوب، ادبيات عامهپسند است، مثل شاعران ايرلندي، شعر عامهپسند بنويسم. تصوري كه «تئاتر آدلفي» كه هرگز آن را نديدهام و بايد صاحب ادبيات خوبي باشد و من متنفرم از آنچه گروه شعر مينامم، تاكنون آن را گرامي داشته است. فكر ميكردم شاعر، بايد اول براي آنچه گروه شعر بود، بدون دقت اما با انرژي روحي بالا شعر مينوشت، چرا كه هرچه از دل برآيد ناچار بر دل نشيند. اعتقاد راسخي داشتم كه هنوز هم به راستي دارم كه بعضي شعرها بايد مثل رنگآميزيهايي از آب و هوا و چشماندازها در جاي مناسبشان در آينهاي، روبهروي آدم آويخته باشند و وقتي شعرهايم را پر از قرمزها و زردهاي «شلي» ، گرد آمده به ايتاليايي، پيدا كردم، براي دو روز به جاي درست چيزها فكر كردم نه مثل حالا به ريتمهاي پنهان و عصبياي كه بايد براي كارهايم بسازم و قرار دادن ايماژهايم با يك سردي مشخص، يك زمستان وحشي خاص، با غذايي اندك و خوابيدن روي تخته. «متيو آرنولد» آزردهام ميكرد، غر ميزد آدمي كه در قالب بحر تصنيف، «هومر» را ترجمه كرده، از نوشتن شعر رزمي در بحر فعولن فعول خسته بوده. به نظرم براي من آنچه لحن ميساخت اهميت نداشت تا وقتي كه توفاني از انرژي پديد ميآمد، همين كفايت ميكرد و كاملاً هم كفايت ميكرد. من از كتابهاي «ويكتور هوگو» بر «شكسپير» لذت ميبردم، چون او از نقد و شعرش سوءاستفاده ميكرد و فكر ميكرد شكسپير بيدقت و بدون قصد قبلي براي سرگرم كردن همه نوشته است. من هر توهمي كه داشتم، داشتم اما به منطق راست و پيشرو اعتقاد داشتم؛ منطقي مثل مقالات روزنامهها كه به خوبي يك آدم ناشنوا را غلغلك ميكند. ولي هميشه ميدانستم مسير طبيعت پيچيده است و انديشه، بستر رودها را مستقيم حفر ميكند، همانطور كه رودخانههاي خروشان مثل ما اينطرف و آنطرف ميدوند. از آن روز تا به حال مشغول شعرها و داستانهايي بودهام كه مردم براي خودشان ميسازند، اما نه سرگرم آنچه «شعر عامهپسند» ميناميم و به هيچوجه كار مردم نيست. «لانگ فلو» ، «كمبل» ، «همنس» و «مكالي» در «دراز كشيدهها» و «اسكات» در شعرهاي بلندش شاعران جرياني عمده از طبقه متوسط مردم هستند كه سنت شفاهي و نانوشته را نياموختهاند. سنتي كه پيوند دهنده بيسواداني است كه مدتهاي طولاني براي آغاز كردن زمان و پيريزي جهان، استاد خود بودهاند و سنت مكتوب و آنچه را كه بر سنت شفاهي پايدار شده، نياموختهاند. مطمئن بودم عظمت «بارنز» به علت همتراز كردن كارهاي كوچكي از ديگران در آن بخش از وجودش بود كه به طبقه متوسط تعلق داشت چرا كه با كشاورزان همگام بود و با آنان زندگي ميكرد و ميتوانست در شعرش سنتهاي آنان را تصوير كند. سنتي كه مذهب و تغييرات سياسي با ايماژها و احساسات از عقايد و كلام ساخته بودند و خاطرهاي هزار ساله را با خود داشت. با وجود بيان گوياي «بارنز» كه او را برتر از ديگر شاعران عامهپسند قرار ميدهد شعرش داراي احساسات پيشپا افتادهاي است، از ايدهها تهي است و نقص حس زيبايي شعر او بيشتر نمونه كلمهبندي است كه در كار «لانگ فلو» هست. «لانگ فلو» در اصل، عامهپسندي خودش را دارد، چرا كه داستان خودش يا ايدههاي خودش را طوري تعريف ميكند كه خواننده نيازمند چيز بيشتري نباشد اما شعرش اين نياز را درك ميكند. كلام اقتباسي او زيبايياش را از كاربرد قبلي نميگيرد و خواننده ميتواند تمام آنچه را در داستان يا ايده هست بدون نگاه كردن به آنها دريابد. براي مثال، اگر نيم ساعت قبل حركت ميكردند پردههاي گلدوزي شده با شاهان و ملكهها محو ميشدند عشقها و نبردهاشان و روزهاي شكارشان يا به چشم ميآمدند كلام مقدس و تصويرهاي عظيم دنياي باستان كه هيچكس نميتواند بگويد خدا يا خدايان آنها را ستوده بودند براي حافظه بيزوال. شعري كه «شعر عامهپسند» نيست، به راستي پيشفرضاش از آنچه ميگويد، بيشتر است. با اين همه وقتي آن را ميخوانيم، نميدانيم چه كاستيهايي دارد فقط ميدانيم چقدر اضافه دارد، بيشتر هم هنگام خواندن نمونهاش براي مثال در «Epipsychidion» اثر «شلي» ، يا در توصيف «اسپنسر» از «باغهاي آدونيس» ، يا در مواجهه با سوءتفاهمهاي ديگران. به خيابان برويد و شعرهايي را كه «شعر عامهپسند» نيستند، براي نانوا يا شمعدانساز بخوانيد. شنيده بودم نانوايي كه گرماي تنور به اندازه كافي به او شجاعت بخشيده بود، گفته بود «تنيسون» وقتي نوشته «گرم شدن حواس پنجگانهاش جغديست سفيد نشسته در برج ناقوس» ، نميدانسته چه دارد مينويسد. زماني هم خودم براي يكي از بهترين شمعدانسازان، «عمرخيام» ميخواندم كه گفت: «چون آب برآمديم و چون باد شديم» يعني چه؟ يا اصلاً با انديشههايي كه معنايي ندارند، به خيابان برويد، آنوقت براي هر كسي بايد توضيح دهيد، «زيبايي همهجا مثل كالبد اندوه » «بن جانسون» را با خودتان به خيابان ببريد تا دريابيد چهگونه جادويش كاملاً به يك سلسله تداعي معاني از زيبايي گرفته تا اندوه بستگي دارد كه سنت نوشتاري از سنت شفاهي اخذ كرده و سنت شفاهي در مسيرش از مذهب باستاني دارا بوده است. يا با خودتان اين سطرهاي بيمعنا را به خيابان ببريد، هرچند چيزي براي لغزيدن رويش وجود ندارد و ببينيد: چه مرداني از دست ميروند كه عاشق هلن نبودهاند/ درخشندگي از هوا فرو ميريزد/ ملكهها زيبا و جوان ميميرند/ خاك چشمان هلن را فرو ميپوشاند من مثالهايم را اتفاقی انتخاب ميکنم چون جايي مينويسم که کتابی براي ورق زدن نيست ولی هرکس به آسانی ميتواند به مشرق خورشيد و مغرب ماه سفر کند. از سويي، «والت ويتمن» وقتي درباره زيبايي اعتراض به سنتها مينويسد، در واقع، به همان سنتها نياز دارد تا او را محافظت كنند. چرا كه ممكن است قصاب، نانوا و شمعدانساز اتفاقي با كار او مواجه شوند. طبيعتي كه توان تحمل بيمايگي و پوچي را ندارد، اصول و قواعدي را گرد آورده تا آناني كه به طور ذاتي بدگهر و فرومايهاند، نتوانند توخالي بودن خود را پشت لباس و رفتار نجيبزادگان پنهان كنند. طبيعت تمام گفتههايي را كه از آن آنان نبوده ولي آن را بيان ميكنند، ريشخند ميكند مثل بچهاي كه در خيابان به شخصي با لباس عجيب يا پيرمردي كه نصيحتاش ميكند، ميخندد. فقط يك نوع شعر خوب براي همهی انجمنها با هر سبک و روشی وجود دارد كه با شعر عامهپسند منافاتی ندارد و سنت نوشته و نانوشته را تضمین میکند. هر دو سنت براي آنانی كه دركی از آن ندارند، غريب و مبهم و غيرواقعي به نظر ميرسد. هر دو سنت به جاي بيانيهای گویا و دقیق كه بيانگر « شعر محبوب» است، كورسويي در ذهنهايي است با فکرهایی مثل « اجداد ما دانا و استوار بودهاند» ، «در همسايگي بهشت» ، «مردان قديم ارزش هر چيز را بهتر ميدانستند». همانطور كه ميدانيم کسانی كه گمان ميكنند «انسان به دنيا آمده است تا فرمانروای جهان باشد» زیاد نیستند. وقتي گهواره آدمی را با تاج سرخي با نشان شير يافتند، هنوز در قلبمان جايي را ميشناختيم كه در معبدها و دالانهايش آواز ميخواندند و از بقایای آن، هزاران حس در ما شكل ميگرفت. اگر آدمی ناممكنها را كاملاً به ياد نياورد يا فراموش كند و اگر پرستش خورشيد و ماه را با احترام خفيفی پشت سر بگذارد، آنگاه آنگاه AAaaaghwdsgآآسآن گاه «آرن» دختر ماهيگير چه آوازي را ميخواند: ديروقت ديشب سگ از تو ميگفت، پيكان نوك تيز در راهپيمايي عميقاش از تو میگفت. تو آن پرنده تنها در بيشهای و شاید هميشه بيجفت بماني تا مرا بیابی. تو به من قول دادي و دروغ گفتي كه پيش از من جايي بودي كه گوسفندها جمع ميشدند. به تو نيلبكي دادم و سيصد قطره اشك. و چيزي نيافتم آنجا جز گوسفندی كه بع بع ميكرد. تو چيزي به من قول دادي كه برايت دشوار بود، گوسفندي طلايي زير تیرکی نقرهاي؛ 12 شهر و در هريك مغازهای و بارگاهی سفيد رو به دريا. تو چيزي به من قول دادي كه ممكن نبود، قول دادی به من دستكشي از پوست ماهي ميدهي، كفشهايي از پوست پرندهاي و جامهاي از گرانترين ابريشم ايرلند. مادرم به من گفت با تو حرف نزنم، نه امروز نه فردا نه يكشنبه. وقت ناخوشايندي بود كه اين حرف را زد، بعد از اينكه خانه را دزد زد، در را قفل میکرد. مغرب را از من گرفتي، مشرق را از من گرفتي، گذشته من و آنچه را پشت سر گذاشته بودم، از من گرفتي، تو ماه را خورشيد را از من گرفتي و ترس بزرگم اين است که خدا را از من گرفته باشی. «Gael» از اهالی جزاير اسكاتلند، نتوانست اين آواز زيبا را براي عروسي بخواند. باور داشت كه مسيح تنها مردي بود كه شش فوت قامتش بود، نه ذرهاي كمتر نه ذرهاي بيشتر و از هر نظر اندامي موزون داشت، اگر او رعايت نمادهاي كهن را به ياد نياورد: تو را در دستهايم حمام ميكنم/ در شريعت شراب/ در تطهير آتش/ در عصاره تمشك وحشي/ در شير عسل/ تو مايه لذت همهي لذتها/ تو مايه روشنايي پرتو خورشيد/ تو مايه ميزباني تالار پذيرايي/ تو مايه برتري ستاره راهبر/ تو مايه گامهاي گوزن تپهها/ تو مايه گامهاي اسب دشتها/ تو مايه ظرافت آفتاب/ تو مايه دلربايي همه شورهاي دلربا/ تصوير دلفريب خدا/ در چهره مطهر تو است/ دلفريبترين تصويري كه روي زمين بود در اندك زماني آموختم كه توهمي به نام «شعر عامهپسند» را به دور اندازم. پيش از اين كه كتابي اين مساله را به من ياد دهد، اين را از خود مردم ياد گرفتم، چيزي كه ياد گرفتم اين بود: مردم نميتوانند بين هنر و مهارت با سنتها و خرافات، تفاوتي قايل شوند. مردم به سختي ميتوانند تفاوت بين دانش محض و جادوگري را بشناسند و به الفاظ و شعرهايي كه نيمهي پنهان آنان را حفظ ميكند علاقه دارند. در واقع پيش از آن كه اربابان، طبقه اجتماعي و هنري جديدي را بيدانش و بيپشتوانه اصل و نسب پديد آورند و وجه تمايز طبقات اجتماعي بالا و پايين قرار دهند، هنر مردمي با هنر محافل از راه كاريكاتورها، ضربالمثلها، تصويرها و بدون ترديد شعرها عميقاً تلفيق شده بود. اكنون نسل جديدي در ايرلند ظهور كرده است كه به ادبيات و تاريخ ايرلند بسيار علاقه دارد و در انجمنهاي ايرلندي به بحث و تبادل نظر در اين مورد ميپردازد. حتي انجمنهاي جديد در مقايسه با زماني كه من جوان بودم و شعرهايي براي مردم مينوشتم، رونق بيشتري دارند و از كمك روزنامهنگاران پرشوري برخوردارند كه در برخي موارد انجمنها را به سادهگويي و پرهيز از صنايع ادبي تشويق ميكنند. اين طوركه به نظر ميرسد ايرلند فاقد اقليت فرهيخته است و هرچند در جوانب زندگي، از انگلستان پيروي نميكند، ولي ادبيات ايرلند بيش از هر كشور اروپايي به انگلستان وابسته است. اميدوارم نويسندگان جديد از اين توهم بيرون آيند كه دارند براي ايرلند و مردمي كه نظام ارباب رعيتي آنان را از اصل خود جدا نكرده، مينويسند. در بين 700 ، 800 هزار نفر ايرلندي كه در خود ايرلند زندگي ميكنند شايد همه بتوانند شعرهاي خوب را از شعرهاي بد، بر پايه معلوماتي كه از سنتهاي نانوشته و شعور ذاتي دارا هستند، متمايز كنند. بين مردمي كه به زبان انگليسي در استراليا، امريكا و بريتانيا صحبت ميكنند بيش از ده هزار نفر يافت ميشود كه ميتوانند بر پايه شعور ذاتي خود شعرهاي خوب و بد را از هم باز شناسند؛ حتي اگر اين شعور ذاتي آنان را به وزارت، سلطنت يا مقامي ديگر رسانده باشد. تا هنگامي كه اين ده هزار نفر به راه نيفتند و اينجا و آنجا درباره باورشان به اين امر كه خيالپردازي واقعيت انسان است، حرف نزنند و نگويند كه در عالم تخيل، جهان، جهاني قابل تحملتر خواهد بود، اوضاع بهتر از اين نخواهد شد. همانطور كه طرفداران فردي به اين مساله اعتقاد داشتند، فردی که من هفتادمين حواری او هستم كه مقابل دين و دولت قيام كرد.
|
||
|
2
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:8 محمد آزرم
|
||