|
|
محرك اشتهاي سيريناپذير مصرفكننده |
|
|
كاركردهاي شعر عامهپسند فارسي محمد آزرم شعر عامهپسند هيچوقت معضل يا مسالهساز من نبوده است، نه در نابههنگامي شكل گرفتن شعر، نه هنگام فكر كردن با شعر كه به آن ميگويم خوانش شعر. نه به اين علت كه عامهپسندي را امري مبتذل ميدانم يا علاقه وافري به شعرهاي نخبهگرا دارم، به اين علت كه عامهپسندي براي من بخشي از جريان عادي زندگي است. هر روز در هر ديداري با مردم از هر طبقه اجتماعي كه باشند، زنده و حاضر است. شايد از فرط حضور، به چشم نميآيد و فكر نشده رها ميشود. در اظهار نظري دو دقيقهاي بعد از شنيدن شعري در جلسهاي يا حتي ديدن شعري در مجلهاي يا جالبتر از اين در پيامهاي مطلبي در وبلاگي يا الكترونامهاي با الفباي «پينگليسي». خواندن مقالهاي از «ويليام باتلر ييتس» با همين عنوان، فكرم را به شعر عامهپسند مشغول كرد. مردي با موهاي نقرهاي در 58 سالگي پرافتخارش، نشسته روي صندلي با نگاهي كه در آن از شادماني بردن جايزه نوبل ادبي سال 1923 خبري نيست، از غرور اين پيروزي، چرا، تمام چهره را پر كرده است. حتي لباس را كه تناقض در آن بيشتر است تا رسميت، حتي اتاق را كه گذشت زمان در آن بيشتر است تا زماني كه از آن حرف ميزنيم. صداي ييتس انگار زمان و جغرافيا را پشت سر ميگذاشت، از خاكستري عكسهاي سفيد و سياه ميگذشت، از مرزهاي فرهنگي و زباني رد ميشد و به امري در موقعيت اكنون شعر فارسي تبديل ميشد. حتي فضاي كاملاً ايرلندي/ انگليسي نوشته او شباهتهايي با شرايط اينجايي شعر داشت. ديدم اگر در شعر، عامهپسند نبودهام اما به امکان حضورش فکر کردهام، گرچه صفت عامهپسندی را به آن اضافه نکردهام. چرا که بیشتر به نفوذ ژانر شعر به زندگی مصرفی و شوک دادن به آن فکر کردهام. شعری تجربی که با لباس مبدل وارد حوزهای از زندگی عمومی مردم میشود که در آن هرگز به شعر یا حتی امکان حضور شعر، فکر نکردهاند. شعر مورد نظر من عامهپسند نیست، در ذهن عامهپسند وارد میشود و نخبه بودن و تمایز خود را نشان میدهد. جایی خود را شعر مینامد که هرگز جای شعر نبوده است. شکلی از خود نشان میدهد که تا پیش از این، نه شکل شعر بوده و نه شکل ژانری یا حوزهای که به آن نفوذ کرده است. نوشته شدن سطری از شعری روی لباس مردم، کاری عامهپسند است. میتواند تعریفی از فرهنگسازی با مد هم باشد. اما اگر ناگهان با جمعیتی روبهرو شویم که بر پیراهن هر یک، سطری، کلمهای یا عبارتی ناآشنا نوشته شده است و حرکت آنان نسبت به هم در هر لحظه برای این عبارتها معناهایی میسازد که فقط در شعر سراغاش را داریم، با شعری تجربی، سروکار داریم که به حوزه روزمره زندگی شوک وارد کرده است. قرار نيست چنين اجرايي را در مراسمي رسمي يا در ورزشگاهي پر از جمعيت شاهد باشيم. بايد بارها طبيعيتر و اتفاقيتر از يك مراسم از پيش اعلام شده باشد و با حضور خودش بخشي از جريان روزمره زندگي را به هم بريزد. ميتواند بخشي از مردمي باشد در پيادهروهاي شلوغ شهر، كه براي خريد يا رفتن به جايي از كنار هم رد ميشوند. ميتواند بخشي از مردمي باشد كه از ايستگاههاي مترو رد ميشوند يا از جايي مثل ورزشگاه بعد از مسابقهي فوتبال برميگردند. اين درست كه عبارت روي لباسها ميتواند امري حساب شده باشد اما به همين نسبت، همنشيني لحظهاي عبارتها ميتواند امري اتفاقي باشد. این شعر پوشیدنی، که حرکت تنهای آدمی به آن جان میبخشد، ميتواند درست در لحظهاي كه در حال پراكنده شدن است با موج جمعيتي جديد و عبارتهايي جديد تصادم داشته باشد، با آدمهای عبارتپوش جدید؛ ميتواند همانطور ناگهاني به جريان روزمره حركت مردم تبديل شود، انگار كه اصلاً اتفاقي نيفتاده است و همين ميتواند آدمهايي را كه شاهد شكل گرفتن آن هستند، براي لحظههايي دچار شوك كند. انگار آنچه را رخ نداده است، تماشا کردهاند. اما «شعر عامهپسند» فارسي چه كاركردهايي بايد داشته باشد تا در فضاي فرهنگي كشور پديدار شود؟ چنين شعري بايد مصرفي باشد درست مثل پاورقي هفتگي مجلههاي زرد و آدمهايي با هوش متوسط و دانش كم، آن را روخواني كنند و لذت ببرند. تكتك جملهها و عبارتهاي آن بايد به نياز دروني اين آدمها پاسخي كلي اما صريح بدهد. هرگز نبايد در جملهپردازي چنين شعري وارد جزييات شد. بايد موضوعهاي روزمره و فراگير را با موسيقي متناسباش مخلوط كرد و به خورد مصرف كننده داد. همان كاركردي كه متن فالهاي روزانه و هفتگي دارند، در شعر عامهپسند فارسي بايد مورد نظر باشد. چرا كه مخاطبين چنين شعري اشتراكات زيادي با خوانندگان فالهاي مجله و روزنامه دارند. دوست دارند نشاني از آرزوهاي دور و نزديك خود را در اين شعرها ببينند، بازتاب احساسي را كه از گفتناش ناتواناند يا نميخواهند با صداي بلند بگويند، از شعر بشنوند. صاحب قصري خيالي از كلمات پرمعنا اما خالی باشند، كه واقعيت زندگي هرگز به آنان نميدهد. اشكالي هم ندارد شعر عامهپسند فارسي براي مصرفكنندههاي خودش، لذتی مثل گردش در شهر بازي يا پاركهاي تفريحي داشته باشد. اما مصرفكنندههاي ديگري هم هستند كه خبرهاي روزانه را پيگيري ميكنند. آن هم نه خبرهاي مهم اقتصادي يا سياسي، خبرهاي حاشيهساز سينمايي و ورزشي. پس شعر عامهپسند هم بايد پاسخگوي اشتهاي سيريناپذير آنان باشد و هم محرك آن. بايد، مثل تيتر اخبار داغ و شايعههاي قابل تكذيب نشريههاي زرد، از موضوعي جنجالي و زودگذر حرف بزند. نمونههایش در ترانهها و رپنویسیهای اخیر موسیقی فراوان است. باید به نشاندادن زندگي واقعي و روزمره تظاهر كند اما ظاهري دستكاري شده و اغراقآمیز از آن ارايه دهد. گفتيم بيشترين مخاطبان شعر عامهپسند، آدمهايي با هوش متوسط و دانش كم هستند، پس چنين شعري بايد روايتي ساده با رويكرد بياني نشريههاي زرد داشته باشد. همان چيزي كه به آن همهفهمي ميگويند و خواننده را درگير دانش زبان و پيچيدگيهاي كلامي و نوشتاري نميكند و بيشتر انتقالدهنده احساسهاي بيپشتوانه و فكر نشده است. شعر عامهپسند محل شك كردن و تفكر و طرح پرسش نيست، مكان خالي كردن عقيدههاي عرفي و باورهاي خرافي با تزيينات روزمره زندگي است. چنين شعري به همهي روابط و مناسبات اجتماعي پايبند است و در روايتهاي ساده خود اخلاق و عرف مسلط جامعه را تبليغ هم ميكند. خود را آينهي وضعيت موجود ميداند و نظم فعلي را با حكم صادر كردن براي ارزشها و ضدارزشهاي حاكم بر اجتماع تثبيت ميكند. مساله مهم، فكر نكردن مصرفكننده موقع مصرف شعر عامهپسند است. هر نوع تفكري چه تفكر اعتراضي نسبت به وضعيت موجود جامعه، چه تفكر فلسفي با زبان و درباره زبان و چه تفكر هنري، باید از چنین شعری حذف شود. پس شعر عامهپسند با شعر معترضي كه با لحن محاورهاي يا زبان مخفي نوشته ميشود، تفاوت دارد. مصرفكننده چنين شعري نيازي به فرهيختگي ندارد و افق تازهاي پيش روي خود نميخواهد، پس شعر هم او را در همان موقعيتي كه هست نگه ميدارد و حتي از حركت او جلوگيري ميكند. هم شعر و هم مصرفكننده هر دو در فضايي رمزگشوده و متعين قرار دارند. خبري از خلاقيت و نوآوري نيست، كليشهها تنها شكل حاضراند و پس از يك بار خوانده شدن جاي خود را به كلیشههای بعدي ميدهند. مثل نوشتن روایتهای ساده و گویایی از رویاها و آرزوهای به واقعیت پیوسته آدمی که پایبند اخلاق و عرف جامعه است و به باورهای قدیمی اعتقاد دارد و تخیلی در حد چشمه پاک خورشید و نگاه دلفریب ماه دارد که در کوچههای پاییز و شبهای یلدایی به یاد آدمی که از فرشتگان پاکتر است در تنهایی خود قدم میزند و خاطراتی را با خود مرور میکند. هرچند ممکن است اتفاق ناخوشایندی برای آدم احساساتی داخل شعر بیفتد و بدون این که کسی قدرش را بداند با ماشینی تصادف کند اما در همان حال که فرشته مرگ بر فراز سرش به گردش درآمده، لبخند گرم همان آدم از فرشتگان پاکتر پیش چشماش ظاهر شود و قلب زخمخورده از اندوهاش را هرچند دیر اما با تاخیر، التیام بخشد. مصرفکنندههای شعر عامهپسند وقتی بیشتر احساساتی میشوند که آدم آسیب دیده، جوانی ناکام اما انسانی نیکوکار باشد و شکست عشقی یا از دست رفتن معشوق را به کلاسیکترین شکل ممکن، تجربه کرده باشد و شعر هم دارای ریتم محزونی باشد. حتی ممکن است در چنین شعرهایی با توصيف یادگاریهایی روبهرو شویم، مثل گلهای خشک شده لای کتاب و در انواع جدیدتر کاغذهای شکلات و آدامس و عروسکهای خرس و قلبهای قرمز و ایمیلهای ذخیره شدهای که پر از عکس گل و جشن تولد است یا متن دخیره شدهی از چتهای دونفره. ممکن است در روایتهای موزون شعر عامهپسند، اتفاقهای روزمره از حاشیههای فوتبال گرفته تا سینما و صفحه حوادث روزنامهها با ماجراهای شخصی ترکیب شود. اما با وجود این همه حرف زدن از چیزهای جورواجور، راوی شعر عامهپسند اهل تفکر و مسالهسازی در شعر نیست. چیستی زندگی و چیستی شعر را فراموش کرده است و از نامیدن دوباره آنها عاجز است. شعر عامهپسند، شعر دستهای رو شده است. همه چیز در چنین شعری فقط ظاهری از همان چیز دارد. از وزن شعر گرفته تا نوع روایت و آن چه روایت شعر بیان میکند و حتی علت شعر بودن این نام، که توان نامیدن خود را هم ندارد. اما رضایت غریزی و هیجان عاطفی مصرفکننده را تامین میکند و از این نظر تسکیندهنده هم هست. از سوی دیگر این شعر گاهی مثل آگهی تبلیغاتی عمل میکند و بدون این که فرم یا شکل جدیدی در شعر پدید آورد، با همان روایت موزون خود مبلغ ویژگی اخلاقیای میشود که در حد شعار میماند و از حوزه گفتار زبانی به حوزه رفتار شکلی در نمیآید. قناعت، تنهایی، عاشق بودن، خشونت و همهی صفتهایی که فیلمفارسیهای ایرانی هم نتوانستند روی پرده نشاناش دهند، موضوع روایت چنین شعری میشود. شعر عامهپسند سعی میکند از ترفندهایی مثل روایتهای خواب و کابوس و توصیف جزء به جزء آن مصرفکننده را با خود همراه کند اما چون از چگونگی شکلی چنین روایتهایی بیخبر است و در این زمینه دانشی سطحی دارد، از تناقضهای قالبی و روایی خود با آن چه که میخواهد بیان کند، بیاطلاع میماند. به بیان دیگر از فلسفهی چیزی که میخواهد آن را در روایت مصرف کند، یکسر ناآگاه است. شعر عامهپسند را در هر شرایطی میتوان مصرف کرد اما قطارهای شهری و اتوبوسها اگر جایی برای نشستن داشته باشند، محل مناسبی برای روخوانی این شعرها هستند. هیچ خاصیتی که نداشته باشند، با پرت کردن حواس مصرفکننده، زمان سفر را کوتاه میکنند و میتوانند روی صندلیها جا بمانند تا مصرفکنندههای بیشتری، با آنها وقتگذرانی کنند. امروز نخبهگرایی و عامهپسندی در شعرهایی که هوشمندی شکلی دارند و با شکل شعر، فکر میکنند و خوانندههای باهوش و دانش بالا را به فکر وا میدارند تا از بازی شعر لذت ببرند، چنان به هم آمیخته شده که امکان جداکردن امر نخبه از امر عامه، ناممکن شده است. از سوی دیگر، شعری که ظاهری از نخبهگی دارد ممکن است از دل فرهنگ عامه بیرون آمده باشد، از ضربالمثلها، ترانهها، از لطیفهها یا قصههای فکاهی، و حتی از دل طالعبینیهای روزنامههای زرد: یک کوهی از اراده و استواری بود مرد/ نه از توفانها هراسی به دل داشت/ نه از خطر که در جاناش لانه کرد/ هیچ کس ندانست/ اما به نیمروزی به درون خود نگاهی کرد ژرف/ و کوهها را به فرمان درآورد/ و دریاها را به کاسه کشید/ آن که جاناش خانه او بود اما/ نیم نگاهیش حتی نکرد/ دو نه خوابهای طلایی نه آرزوهای مطلا/ هیچ یک را به بیداری/ در ظرفی بلورین پیشکشام نکردند/ جور هزار هندوستان را/ سر به زیر و پا به راه بودم/ تا مگر رنجی را دست یافته باشم/ که گنجی از خاطر تو نو کند/ سه چه دشوار بود و ناهموار/ چه نامکشوف و بیپایان/ راهی که نه یکی شادی بود/ خود پادزهری بود/ آزادی بود از یکی نومیدی/ که از ما سرچشمه میگرفت/ هنگام که با لبخند تو/ چون گردی مزاحم/ پراکنده نه/ از دل زدوده شد/ چهار یکی شدن/ نه در تن/ که از جان/ آنگونه که روح را با قلب آدمی/ توان یگانه شدن باشد/ توان بازرفتن و ناماندن/ اینگونه اطمینان منی/ به مقصدی که مانع از پس مانع/ پیش روی تو پس خواهد نشست/
شعری که هوشمند نباشد و خواننده را دستکم و سطح پایین فرضکند، از همه چیز حرف میزند بدون این که حرفی زده باشد. اما شعر هوشمند، همهی چیزهایی را که با صراحت بیان نمیکند، در رفتار شکلاش نشان میدهد. شعر هوشمند از خواننده توقع هوشمندی دارد و این زیادهخواهی نیست. وقتی راهها را بشناسیم، پیچیدهترین نشانی را هم پیدا میکنیم اما اگر راهها را نشناسیم، برای رسیدن به جایی سر راست هم، گم میشویم. شعری که نتواند ما را از سطح زندگی روزمره فراتر ببرد و وارد یک بازی جدید کند، در عصر بازیها و فیلمهای جادویی، چه حرفی برای گفتن دارد؟ هنوز هم لذت شعر، غافلگیر شدن خواننده در زبان و شکل شعر است. پرت شدناش در فضایی متفاوت که شبیه آن چه فکر میکرد، نیست.
|
||
|
2
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 7:38 محمد آزرم
|
||