|
|
همه چیز در جای خود بود |
|
|
محمد آزرم به عکس «احمدرضا احمدی» در مراسم اهدای جایزه دولتی شعر فجر نگاه میکنم. مردی با قد متوسط و موهای سفید و خاکستری، صورت اصلاح شده و پف زیر چشمها در لباس نسبتاً رسمی تیره. نوری که روی سر و صورت تابیده و از پیشانی تا گردن، خطوط چین و چروک را واضح کرده، هم به سفیدی موها تاکید میکند و هم تنه را از محو شدن در تیرگی زمینه باز میدارد. دست راست به نشانه تشکر روی سینه قرار گرفته و در چشمها نگاهی است که بیش از هر چیز نشانه خودباوری است. اگر شخصی که در عکس، زیر بازوی چپ احمدی را گرفته و فردی که با کمی فاصله سمت راست او دیده میشود، حضور نداشتند، هم به تنهایی احمدی در صحنه تاکید بیشتری میشد و هم به خودباوریاش. تاریخ عکس 2 اسفند 86 است. میخواهم از این عکس، عکس دیگری بسازم. عکسی که میتوانست در سال 1343 گرفته شود. «فروغ فرخزاد» کتاب «تولدی دیگر» را برای احمدرضا احمدی امضا میکند: برای احمدرضای گیجِ گیجِ گیج. تقدیر این نسخه از کتاب این بود که 35 سال بعد، سر از بساط دستفروشی کتاب در پیادهرو خیابان انقلاب در آورد و شاعری آن را اتفاقی ببیند و بخرد. حالا با کلمات، زمینه عکس اول را روشنتر میکنیم، موهای احمدی را تیره. چین و چروکها را صاف میکنیم و لبخندی روی لبها مینشانیم. آدمهای سمت چپ و راست عکس را از کادر بیرون میبریم و فروغ فرخزاد را در حال امضای کتاب شعرش، در مرکز عکس کنار احمدرضا احمدی قرار میدهیم. کاش میشد ذکاوت را در امضای فروغ نشان داد. تاریخ عکس 1343 است. در فاصله عکسی که یکی از خبرگزاریها منتشر کرده تا عکسی که با کلمات و خاطرات ساختیم، اتفاقهای زیادی در فرهنگ و شعر افتاده. خیلیها آمدهاند و رفتهاند و میزها و سمتها را واگذار کردهاند، شاعرانی هم آمدهاند و با این که رفتهاند، همچنان حضور دارند. مثل فرخزاد. اما در مرکز شعر احمدرضا احمدی همچنان ایستاده است با همان حیرت کودکانه در نگاه و مبهوتشدگی در شعر، که فرخزاد اسمش را گیجی گذاشته بود. احمدرضا احمدی همچنان ایستاده است، حتی اگر صاحبان موقتی میزها و سمتها، صدایش نکنند هم ایستاده است. در مقالهای نوشته بودم: « احمدرضا احمدی در برهه تاریخی مورد بحث ما، یک استثنا است. نه مترجم است، نه منتقد، نه ادیب است، نه نظریهپرداز. فقط شاعر است. شاعری ذاتی که نه سابقه نوشتن شعر کلاسیک دارد و نه حتی شعر نیمایی. آنچه را که فکر میکند شعر است، مینویسد و پذیرفته هم میشود. جریان موج نوی شعر فارسی با نام احمدرضا احمدی گره خورده است. شاعری که چون ادبیات نخوانده، زبان روزمره و روزنامهای را مثل امکانی تازه در شعر به کار میگیرد. از سویی استفاده از زبانی که بین زبان روزنامهای و زبان رویاپرداز کودکانه در نوسان است، به شعر فارسی این امکان را داده که از زاویه دید جدیدی به شعر برسد. و از سوی دیگر، بیان سوررئالیستی حتی اگر به طور تصادفی و غریزی در شعر احمدی شکل گرفته باشد، اتفاق مهمی است که در زبان شعر فارسی افتاده. آن هم در زمانی که هنوز جنگ بین وزن و بیوزنی از مسالهسازهای مهم شعر فارسی به حساب میآمد و شعر احمدرضا احمدی همیشه بدون وزن عروضی بود و گاهی بیانی سوررئالیستی داشت و از نظر شکلی قابل توجیه بود: ما را که آوردند/ بر نیمکتهای علفی نشاندند/ مردانی بودیم/ هریک با رنگی/ هریک با رنجی/ مردی بنفش/ مردی قرمز/ مردی اخرایی/ سه مرد/ رنگهایی بودند که در هر کاشی هویداست/ مردان دیگر/ از رنگهای کاشی طفره رفته بودند/ (مرگ ماهی/ روزنامهی شیشهای) » به لحظهای قبل از ثبت عکس2 اسفند 86 برگردیم، تندیس چند بار دست به دست میشود و سرانجام وزیر شخصاً لوح و سرو زرین را به شاعر، اهدا میکند. مردانی که از رنگها طفره رفتهاند بعدها به این لحظه فکر نمیکنند، اما به قول احمدی: همه چیز در جای خود بود/ مردان رنگی در من مرده بودند/ رنگی در من فریاد میزد:/ چشمان آبی را پرستار باش/ و در قاب رویای کودکان بیاویز/ .
|
||
|
2
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 7:27 محمد آزرم
|
||